صفحه اول . نوشته . عکس

 

ماه جاری

 
 
 
 

دوشنبه   27 آذر 85

 

شركت تاكسی‌رانی تلفنی نسوان، مخصوص بانوان افتتاح شد. حالا چه كم داريم؟!

- تاكسی رجال، مخصوص فقط آقايان؛

- تاكسی اولاد، مخصوص سرويس مدارس؛

- تاكسی اتقيا، مخصوص رفت و آمد روحانيون؛

- تاكسی اشقيا، مخصوص حمل زندانيان خطرناك؛

- تاكسی ارواح، همان الگانس قبرستان؛

- تاكسی مرضا، همان آمبولانس خصوصی؛

- تاكسی ابن‌السبيل، مخصوص جمع‌آوری متكديان؛

- تاكسی خوارج، همان خطی‌های بدون مجوز؛

- تاكسی كثير السفر، همان خطی‌های بين شهری؛

- تاكسی صور قبيحه، مخصوص حمل و نقل گروه و ابزار فيلم‌سازی يا همان سينه‌موبيل؛

يا يك چيزهايی در مايه "تعاونی ميوه ثارالله"...

   
 

يك‌شنبه   26 آذر 85

 

يكی از روزهای سه هفته پيش:

ناشناس: آقای جمالی‌فرد؛ من از راديو جوان تماس می‌گيرم. می‌خواهم شما يك متن طنز بخوانيد تا من ضبط كنم برای پخش از برنامه "جوانی به وقت فردا".

من: خواهش می‌كنم. ولی گمان كنم اشتباهی بنده را معرفی كرده‌اند. بنده مگر طنزپردازم؟!

راديو جوان (ديگر به جا می‌آورم): اختيار داريد. هر روز هفته كه راحتيد خبر دهيد برای ضبط. ترجيحاً تا همين پنجشنبه.

من: چشم؛ حتماً.

راديو جوان: خداحافظ!

من: خداحافظ!

* * *

يكی از روزهای دو هفته پيش:

راديو جوان: آقای جمالی‌‌فرد؛ ضبط كنم؟

من: ای بابا! چه زود گذشت. نمی‌شود برايتان مكتوب بخوانم؟!

راديو جوان: نخير! می‌خواهيم صدای خودتان باشد.

من: چشم؛ پس بگذاريد متن شايسته‌ای توليد كنم بعد خبر دهم برای ضبط.

راديو جوان: دست شما درد نكند.

* * *

يكی از روزهای هفته پيش:

من: ببخشيد؛ بخوانم خدمت‌تان؟

راديو جوان: شرمنده؛ دستگاه به مشكل خورده، الان كار نمی‌كند. يك ساعت ديگر تماس می‌گيريد؟

من: حتماً!

(دو ساعت ديگر)

من: ببخشيد؛ بخوانم خدمت‌تان؟

راديو جوان: شما ببخشيد؛ من خارج از سازمان هستم. تماس بگيريد با آقای "و غيره ..." ايشان هماهنگ كنند برای ضبط.

من: چشم؛ ببخشيد مزاحم شدم.

راديو جوان: ای وای! شما ببخشيد.

(30 ثانيه بعد؛ تماس از جنس sms)

man: agha mokhlesim, gharar shod ba to hamahang konam baraye zabt

va gheireh...: sharmande, vasate jalaseye tahririyeh gir oftadam

man: che konam pas

va gheireh...:sharmandeh, farda

man: ok

* * *

قاعدتاً فردای همان روز:

من: سلام؛ خسته نباشيد؛ بخوانم؟

راديو جوان: ...

من: الو...!

راديو جوان: ...

* * *

و هم‌چنان از من "الو" و از راديو جوان همان سه نقطه. بالاخره معلوم نگرديد كه دوستان قرار شد بنده را مفتخر به حضور در "جوانی به وقت فردا" كنند، يا بنده قرار شد مفتخر به برقراری ارتباط و ضبط صدا شوم!

   
 

شنبه   25 آذر 85

 

پنج‌شنبه، پريروز، زير پل چوبی تهران، حدود 10 و 30 دقيقه صبح

 

پنج‌شنبه، پريروز، زير پل چوبی تهران، حدود 10 و 31 دقيقه صبح

(شاهدان عينی، جهت صحه گذاشتن بر مستند بودن تصاوير، به وفور موجودند.)

   
 

سه‌شنبه   21 آذر 85

 

پارسال كه روز مانور زلزله در مدارس عكاسی می‌كردم، ناخواسته از عكاس مرحوم روزنامه "همشهری" عكسی گرفتم كه اگر آخرين عكسش نباشد، از آخرين عكس‌هايش قبل از سقوط معروف سی-130 در تهران است. در مانور امسال هم كه عكاسی كردم، چند عكسی از دو برادر خير مدرسه‌سازی كه مانور در مدرسه اهدايی‌ به نام مادرشان برگزار شد، گرفتم كه متأسفانه ديروز فهميدم برادر بزرگتر (همان سمت چپی)، شنبه گذشته در محل كارش به قتل رسيد. فكر كنم كه اين عكس‌ها هم از آخرين (اصلاً خود آخرين) تصاوير آن مرحوم باشد. روز مانور، هر دو آمده بودند بين بچه‌های مدرسه ابتدايی و راهنمايی در منطقه امام‌زاده معصوم تهران، و كلی ‌ذوق كردند از اين حضور و بچه‌هايی كه می‌خواستند از سر و كولشان بالا بروند. اين دو اتفاق به شدت برايم قابل تأمل بود.

خبرگزاری فارس خبرش را اعلام كرد؛ در عكس‌های مانور هم هر دو كنار هم زير پارچه تعريف زلزله ايستاده‌اند. راستی! آدرس بدهيد برای ارسال دعوت‌نامه مانور سال بعد...

   
 

چهارشنبه   15 آذر 85

 

پخش "باغ مظفر" مهران مديری هم بعد از كلی تبليغ رسانه‌ای، اعم از مكتوب و تصويری و حتی بخش خبری تلويزيون، شروع شد و طبق معمول كارهای "مديری" كه تكه كلامی را در سطح وسيعی بين عوام و خواص می‌پراكند، پيش‌بينی می‌شود "تو غلط می‌كنی!" نادر سليمانی، به زودی بين صحبت‌های عادی و روزمره مردم فراگير شود. دو مطلب: شب اول، مجموعه به صورت 24 فريمی پخش شد اما، شب بعد شد 25 فريمی نرمال (احتمالاً "مديری" نپسنديد)؛ در تيتراژ اكثر سريال‌ها عادت كرده‌ايم بخوانيم "مشاور: حجت‌الاسلام ..." اما در اين تيراژ می‌خوانيم "مشاور: سردار..."؛ و تا وقتی "مديری" پا توی كفش بی‌خاصيت‌ترين اقشار تاريخی مملكت می‌كند (مثل همين قاجار بدبخت)، كماكان از حاشيه امن كاری لذت برده و هم‌چنان به همان سو می‌تازد. مردم هم كه معطل لودگی و مسخره بازی...

   
 

سه‌شنبه   14 آذر 85

 

چه بامزه و جالب است كه آقايان گفته‌اند بسكتباليست‌های تيم ملی در بازی‌های آسيايی، تتو يا خالكوبی‌های خود را بپوشانند و چه بامزه ‌تر است كه اين طفلی‌ها اصلاً تتو كرده‌اند كه ديده شود و چه بسا مسخره است همين تتو كردن‌ها و بالاخره چه مضحك شد وقتی آن كره‌ای كنار اين وطنی نقش و نگارش را به رخ كشيد. اما ضخامت و عظمت آن كجا و لاغری و نحيفی اين كجا...!

 

 

* * * * *

10 سال پيش در چنين روزی، از راديوی تاكسی مسير چهارراه ابوسعيد به چهارراه سيروس، شنيدم كه خالق "هزاردستان" فوت كرد؛ يعنی "علی حاتمی" مرد از بس كه جان نداشت.

   
 

دوشنبه   13 آذر 85

 

هر چه می‌خوانم و تصور می‌كنم و فكر می‌كنم و خيال می‌كنم و دوباره می‌خوانم، نمی‌فهمم...!

* * * * *

يكی از دوستانم برايم دل سوزاند و وعده داد كه كسی را می‌فرستد تا مشت‌و‌مالی دهد از برای در شدن خستگی اخير. ممنونش شدم كه خودش را نفرستاد؛ ابعادی دارد كه هيچ رقم به مشت‌و‌مال‌چی‌های مرسوم نم‍ی‌خورد (صد البته ابعاد معنوی‌اش را عارضم نه ابعاد وجودی‌اش را).

اين عكس هم محض اطلاع از جو حاكم بر سيستم عابر بانكی نقاطی از تهران، در تاريخ ثبت شد و ربطی به چيزی ندارد. جالب است كه در اين يخبندان دست كرده و روان‌نويس‌اش را در آورده و مرقوم فرموده كه...

   
 

چهارشنبه   8 آذر 85

 

امروز مانور زلزله برگزار شد. عكس‌ها اينجاست، تا بعد كه خستگی پاهايم در برود و ...

   
 

سه‌شنبه   7 آذر 85

 

در كردن خستگی دو ساعت سر و كله زدن با بچه‌ها، با مجمعی از چای...

(امروز تمرين بود، مانور فرداست كه مفصل پنبه‌اش را خواهم زد)

   
 

يك‌شنبه   5 آذر 85

 

- تيزر مانور زلزله مدارس را فرستادم برای پخش (برخلاف ديگران، هنوز خودم نديده‌ام و نشنيده‌ام.)

- چند روزی است كه مطالب اينجا را سر و سامان می‌دهم و از خودم وامانده‌ام. (موقت البته)

- "بابك بيات" هم تمام كرد و "سلطان و شبان"‌ اش كماكان افسانه ماند.

   
 

چهارشنبه   1 آذر 85

 

فردا، ساعت دوی بعد از ظهر، سالن حجاب كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان

(نمی‌دانم چرا پوستر را اينقدر كم رنگ و مليح طراحی كرده‌اند)

   
 

صفحه اول . نوشته . عکس

 

This site is designed by Mohammadreza Jamalifard  2004