صفحه اول . نوشته . عکس

 

   
ماه جاری

شنبه   29 بهمن 84

   

توليد "شب های برره" به خاطر کشدار شدن و به انحراف رفتن و دلزدگی مخاطبان آن، متوقف شد (نقل از مدير گروه فيلم و سريال شبکه سه در اخبار تلويزيون و بعضی خبرگزاری ها). عوامل ريز و درشت مجموعه در مصاحبه های دراز و کوتاه قبل از محرم گفتند که بعد از اتمام نيمه اول محرم تا شب عيد نوروز قرار است کار ادامه پيدا کند. طبيعتاً سازندگان مجموعه (نويسنده و کارگردان و تهيه کننده) چنين ادعايی ندارند که کار ما به انحراف رفته و مردم دلزده شده اند و ديگر توان کش دادن موضوع را نداريم. "مهران مديری" بارها ثابت کرده که اين ملت لوده پسند الکی بخند را می تواند دنبال هيچ و پوچ بکشاند بدون اين که کسی وسط کار بگويد "ای بابا! اين که لخته!" نويسنده های همکار "مديری" هم کارشان را بلدند که کم نياورند. تهيه کننده هم که دلش درد نمی کند کار را در اوج شهرت و نان آوری الکی بخواباند، آن هم برای جلوگيری از انحراف. پس می ماند همان مردم الکی بخند که تا سرشان گرم عزاداری خالصانه محرم شد، زيرآب برره محبوبشان را زدند. يک شبه لودر انداختند و صافش کردند (شبيه درختان جنگل لويزان).

يک جور هايی برره داشت می شد همين تهران. يا شايد هم تهران داشت به برره تغيير ماهيت می داد. هر چه بود يک جابجايی اساسی در شرف وقوع بود. گفتار برره ای، رفتار برره ای، انديشه برره ای، پندار برره ای (زرتشت پيامبر(ع)؛ آسوده باش که برره بيدار است)، پول غير رايج برره ای،... مکالمه های بيخ گوشی دوستان و همسران و رؤسا و مرئوسين به "بيد" می رسد. سرفه های آنچنانی مردافکن، چرت بی وقت همکاران را پاره می کند. "جيگر"های گاه و بی گاه، فوران غيرت و پشت چشم نازک کردن های گهگاه در پی دارد.

خلاصه اين که برره افتاد در طرح و چاره ای نبود جز صاف کردنش. به کسی هم مربوط نيست که آيا در نظرسنجی سازمان، بيننده نداشته يا مردم فهيم اطلاع داده اند که به بيراهه رفته يا مخاطبان فرهيخته هشدار داده اند که دلزده شده اند يا اصلاً "مديری" کم آورده...

* * * * *

"به روش حرفه ای استوديو و کاملاً عملی در کلاس های سه نفره. هنرجوی گويندگی، پشت ميز دوبلاژ، ميکروفون و مانيتور دوبلور می گردد نه پای تخته وايت برد. ما از يک هنرجوی علاقه مند و با انگيزه در 36 جلسه يک گوينده و دوبلور ..." (اينجايش ديگر پاره شده بود)

 

 

 

* * * * *

يکی از ويژگی های هوای مسموم اين است که هر قدر کوه ها از آن طرفش معلوم باشند، به واسطه حضور فشرده مان به اين صورت، ميزان منو اکسيد کربن می تواند به حدی برسد که لذت ديدن همان کوه ها را بر راکبين هميشه در صحنه که ول کن ماجرا هم نيستند ناکام بگذارد. (نفهميدم چی شد)

 

 

   
 

سه شنبه   25 بهمن 84

   

"دختری با پسری آشنا می‌شود. دختر پس از مدتی متوجه می‌شود كه پسر آن فردی كه مدنظر او بوده، نيست و قصد خيانت دارد و لذا او را ترك می‌كند. متأسفانه در زمان ارتباط و دوستی اين دو نفر، پسر از دختر عكس‌هايی می‌گيرد. بعد از مدتی كه ارتباط‌ها قطع بوده، دختر ازدواج می‌كند. پسر اول از ماجرا آگاه می‌يابد و با دختر تماس گرفته و می‌گويد من از تو عكس‌هايی در اختيار دارم و اگر با من رابطه برقرار نكنی آن را به شوهرت نشان خواهم داد. دختر با پسر قرار می‌گذارد و حدود پانصد هزار تومان تهيه می كند و به پسر می‌دهد تا عكس‌ها را از او تحويل بگيرد، در اين زمان با زور پسر وارد خانه‌ دختر كه خالی از سكنه بوده می‌شود و دختر را مورد تعرض قرار می‌دهد. پس از بازگشت شوهر وی متوجه تغيير رفتار همسرش می‌شود از او سئوالهايی می‌پرسد و در نهايت دختر ماجرا را توضيح می‌دهد. شوهر از همسرش تقاضا می‌كند كه تماسی با آن فرد گرفته و با وی قراری بگذارد. دختر اين كار را انجام می‌دهد و شوهرش اسلحه‌ای را تهيه كرده و پسر را می‌كشد و پس از ارتكاب قتل در شهرهای اطراف تهران مخفی و در نهايت دستگير می‌شوند و همسر به قتل اعتراف می‌كند و محكوم به اعدام می‌شود و به دليل اينكه خانواده‌ فرد دارای امكانات مالی بودند به خانواده‌ مقتول پانصد ميليون تومان پرداخت می‌كنند و رضايت خانواده مقتول را حاصل می‌كنند."

يک فيلمنامه چفت و بست دار که اگر ساخته شود، به ديدنش می ارزد. البته برای خلق اين داستان زحمتی کشيده نشده، به خودی خود واقع شده است؛ با تشکر از راوی.

* * * * *

سونی يا پاناسونيک؟! مسأله نه فقط اين است، بلکه اين نيز می باشد که کدام سونی و کدام پاناسونيک. هر جنسی بحث جداگانه دارد مگر اين که خلافش ثابت شود:

دوربين تصويربرداری خانگی؛ سونی

دوربين تصويربرداری حرفه ای؛ سونی

دوربين عکاسی ديجيتالی خانگی؛ هيچ کدام

دوربين عکاسی ديجيتالی حرفه ای؛ هيچ کدام

ويدئوی معمولی خانگی؛ پاناسونيک

ويدئوی ديجيتالی حرفه ای؛ سونی

پخش DVD يا VCD خانگی؛ سونی

پخش DVD يا VCD حرفه ای؛ هيچ کدام

ضبط DVD يا VCD حرفه ای؛ پاناسونيک

تلويزيون خانگی؛ پاناسونيک

تلويزيون حرفه ای؛ هيچ کدام

ضبط و پخش MP3 پرتابل؛ هيچ کدام

آبميوه گيری 74 کاره؛ ...

   
 

يک شنبه   23 بهمن 84

   

اگر برد تير آرش کمان گير به اندازه برد آنتن تلويزيون بود، الان ايران زمين محدود شده بود به ناکازاکی و سيبری و فلوريدا و قطب جنوبگان. چه کرده اند کارگاه های آشغال خوراکی ته ورامين با ذائقه اهالی نوک تجريش. پشت جعبه ها هم نوشته اين تصاوير با رضايت هنرمندان چاپ شده است و اگر کسی پيگيری کند تحت تعقيب قرار خواهد گرفت. کدام يکی؛ هنرمندان يا بی هنران؟

 

* * * * *

خسته نباشيد؛ خدا قبول کند؛ با صاحبش محشور شويد؛ آتش دوزخ بر شما حرام باد؛ شرم و ننگ بر دشمنانتان که دهانشان را آکنده کرديد از مشت های گره کرده و پشتشان را به خاک ماليديد با ضربه زنجيرهای از قفا آخته؛ بکوبيد، بکوبيد بر طبل بی عاری که امسال هم محرم تمام شد و ايشالا سال ديگه سنگ تموم ميذاريم می گيم خشايار گيتار مهناز رو زودتر بگيره که هيات الکی نصفش نره و معطل نشه... ايشالا

   
 

دو شنبه   17 بهمن 84

   

هر قدر می خواهم در بقالی های بی درد، سرم به خريدم گرم باشد، نمی شود. يعنی اين جماعت مبتکر خلاق هله هوله ساز نمی گذارند که بشود. چشم می چرخانم ببينم غير از چيپس مزمز ديگر چه می شود چپاند به اين چاه ويل، که می بينم غير از غذای سگ که به خود سگ و صاحبش می دهند، غذای بچه صاحب سگ را هم در استخوان، قالبش می کنند. با اين حساب عجيب نيست اگر اين آشغال را برای بچه نخرند، او هم وق بزند.

* * * * *

ديشب در جمعی دوستانه که مدت ها دور بوديم از يکديگر، جوانی ديد مرا و چنين گفت: "کاستی شنيدم نامش روح مقدس، خوشم آمد، به ذهنم رسيد اگر با تصاوير زيست محيطی و نوشته های کتاب سياتل مخلوطش کنيم چه می شود؛ مرد می خواهد برود با اين ايده حال نمايد." و من هم غير از اين که توی ذوقش بزنم و نااميدش کنم که ديگر مرتکب چنين هتاکی نشود، چاره ای يافت نکردم.

   
 

شنبه   15 بهمن 84

   

تمام کشورهای مسلمان عصبانی شدند، ناراحت شدند، روی بر محصولات دانمارکی ترش کردند و قفسه ها را انداختند. حالا اگر جرأت داريم برويم کرکره "LEGO"ی اسکان را بکشيم پايين.

   
 

دو شنبه   10 بهمن 84

   

- زمان: شب قبل

- مکان: يکی از خيابان های پايتخت

- موقعيت: به شدت متزلزل

- شيب خيابان: خيلی

- آخرش: اگر بچه های محل بالا و پايين نبودند و ترافيک را مديريت نمی کردند و ماشين ها را نوبتی هل نمی دادند، معلوم نبود چه می شد.

- توضيح واضحات: مسير 15 دقيقه ای هر روزه با 12 برابر نرخ رشد، 180 دقيقه کش آمد.

- تکليف شب: اگر به جای برف، از آسمان زلزله بيايد، پيدا کنيد مقسوم عليه مشترک موش ها  و آدم ها اثر جاودان آقای جان اشتن بک.

* * * * *

هر کسی در زندگی ممکن است دچار خريد باتری متوسط بشود؛ حتی مهندس غرضی، وزير هميشه خندان اسبق پست، تلگراف، تلفن و (به قول گل آقا) خيلی چيزهای ديگر. البته عکس يواشکی تلفنی بهتر از اين هم نمی شود.

 

 

 

 

   
 

يک شنبه   9 بهمن 84

   

چقدر حيف است ديدن مجيد مجيدی و سيد مهدی شجاعی و ابراهيم حاتمی کيا در آن آشفته بازار بی سر و ته...

* * * * *

يک روز صبح بچه از خواب بلند شد ديد از آسمان دانه های سفيدی می ريزد. داد زد: "بابا! بابا! برف" بابا هم سريع زنگ زد گفت مدارس تعطيل. بعد بابا رفت بيرون که برود سر کار، عصبانی شد و گوش بچه را دو دور پيچاند و زنگ زد گفت مدارس بی خود تعطيل.

* * * * *

بالاخره انتظارها به سر آمد و خاله مريم اينا بچه خوب ها را معرفی کردند. بچه ها هم کلی ذوق کردند بيا و ببين. قرار شد دو روز مانده به آخر کار جشن بگيرند تا عزاداری مردم دلسوخته لکه دار نشود. به هر حال جشن است و اختتاميه و هزار تا عمل شنيع سر می زند و خوب نيست که دلسوخته ها ببينند. پخش مستقيم آن هم به نيت قضا بعداً ادا می شود.

   
 

شنبه   8 بهمن 84

   

مژده؛ مژده؛ به اهالی دلسوخته و محترم و عزادار محل. موزيک سرای "محمد" با انواع ساز و تنبک و شيپور و طبل و سنج و کيبورد و ارگ و وانت و موتور برق و علم هشتاد شاخه پر طاووسی، در خدمت هيأت های عزاداری و خانواده های محترم می باشد. حالا که دوباره آخ جون محرم اومد و صفا سيتی، با اطمينان خاطر، نو گلان نشکفته خود را به ما بسپاريد تا ساعات خوب و خوشی را در پياده روهای مسير حرکت دستجات! برای آنان فراهم کرده و مقدمات شکفتن آن عزيزان را تسريع بخشيم. اين موزيک سرا، آرزوی شب های خوشی را برای عزاداران جوان و محترم دارد.

* * * * *

زنده باد سينمای وطنی آبگوشتی، زنده باد کارگردان های کار درست اينکاره، زنده باد بازيگران حرفه ای زير پوستی بازی کن، زنده باد فيلمنامه نويسان غصه خور دخترها و پسرها، زنده باد تهيه کنندگان درپيتی ساز متعهد، زنده باد سينمای ايران چه قديم چه جديد، بقيه دنيا هم برود عجالتاً فيلم سازی ياد بگيرد که هی الکی فيلم خوب نسازد. عجب غلطی کرد مظفرالدين شاه؛ بشکند دستش که بی خود و بی جهت رفت سينماتوغراف خريد که اصلاً نفهميد از کدام سرش بايد در آن فوت کند؛ که اين هم شد وضعيت کنونی ما اندر احوالات هنر هفتم در اين مرز و بوم کهن.

   
 

چهار شنبه   5 بهمن 84

   

از فوايد چايمان بی وقت و ناخوانده می تواند اين باشد که بعد از مدت ها دوری از اخبار IT (دستمالی شده ترين واژه مدرن) می فهميم که بشر دو پا چه کرده! وقتی آبتين جون وقت خوردن آب آناناسش می رسد و پاپی (منظور باباشه نه سگش) دير می آيد منزل، مش غلام سبزی فروش که چند وقتی است پسرش فرهاد را به کمک گرفته برای کار، سفارش را از خانم مهندس (مامان بچه) تلفنی می گيرد و Enter می زند و پاپی هم سر راه تحويل می گيرد. به هر حال اين مانيتور در سبزی فروشی مش غلام جا خوش کرده و مشتری هم سر يک بسته شش تايی آناناس يا دو تايی آن، به راحتی چانه می زند؛ اگر هم کسی از زندگی می نالد، توجه نکنيد، می خواهد حواستان را پرت کند.

   
 

سه شنبه   4 بهمن 84

   

سال ها پيش دوستی تعريف می کرد که در ايام جشن مهد کودک خاله مريم اينا، برای ديدن فيلم "سلام سينما"ی مخملباف، خيلی زياد در صف بليط ايستاد (در حقيقت چپيد) و کاپشن نو نوار سفيدش بر اثر برخورد با کرکره تازه روغن خورده مغازه کناری سينمای مرحوم آزادی به شدت گريس مال شد و از آنجايی که عاشق فيلم ديدن بوده و بسيار هم حساس روی اموال شخصی، خم به ابرو نياورده و حتی راضی بوده از اين معامله پاياپای. ده سالی از آن ايام می گذرد. دوستم سال هاست فيلم ايرانی نديده و سال هاست مشغول رد و بدل کردن DVD های روز دنياست. مدت هاست که کاپشن سفيد نخريده و البته مدت هاست که آن مغازه و همسايه مرحومش کرکره را پايين داده اند.

* * * * *

دفتر طنز حوزه هنری، که مراجعه روزانه به آن برای رفع دردهای مزمن کم خندگی و گرفتگی عضلات دور لب خالی از فايده و غير مفيد حال بوده نمی باشد.

* * * * *

اصولاً مقايسه بعضی چيزها با بعض ديگر از بيخ و بن غلط بوده و در مواردی نيز توهين آميز و برخورنده می باشد. يعنی اگر بخواهيم چيزی را ضايع کنيم، با مقايسه آن با چيز بی ربط ديگری، به هدفمان خواهيم رسيد. شاهد غيبی اين افاضات، اين فيلم کوتاه تبليغاتی می باشد. صبر کنيد تا آخر فيلم load شود، آنگاه متوجه خواهيد شد که آيا مجاز می باشيم خود را با بقيه مقايسه کنيم يا قرار است کدام طرف دچار ضايعه شود...

   
 

شنبه   1 بهمن 84

   

همه جای دنيا اول همه فيلم ها را می بينند بعد تصميم می گيرند که کدام قشنگ تر بوده؛ در اينجا اول چند نفر فيلم ها را می بينند بعد به همه می گويند کدام فيلم بی ربط تر بوده بعد همه کف می زنند بعد موقع اکران عمومی همان چند نفر هم فيلم ها را نمی بينند. جشنواره فيلم فجر شبيه جشن آخر دوره مهد کودک خاله مريم ايناست.

* * * * *

هر قدر شبکه سوم منطقی فيلم پخش کرد، شبکه تهران خرابش کرد. فيلم "گروگان" محصول 2005 چهارشنبه شب پخش شد. زمان اصلی فيلم 113 دقيقه بود که شبکه، 90 دقيقه پخش کرد. اين فيلم به دليل خشونت زياد و بددهنی و نمايش صحنه های مصرف مواد مخدر، درجه محدود نمايش گرفته که در نهايت بد سليقگی و ناشی گری از تلويزيون ما پخش شد. مسأله قابل تأمل دوبله فيلم بود که فقط يک نفر داشت؛ چنگيز جليلوند. کيفيت فوق العاده پايين ترجمه و صداگذاری که تمام کار گذشته جليلوند را به نظر من زير سؤال برد. انتخاب ضعيف ترين صداها که نشان می داد اين کار، خارج از سازمان صدا و سيما انجام شده. انتخاب خود جليلوند برای "بروس ويليس" جزو بدترين ها بود. صد رحمت به قديم که صدای جليلوند روی بهروز وثوقی دلنشين تر بود. "ويليس" را بيشتر با "بهرام زند" قبول کرديم تا کس ديگر. معلوم نيست چه نوابغی برای بنده و شما تصميم می گيرند تا چه ببينيم. مسأله ای تا حدی برخورنده تر از جلوگيری از بازی ايران در جام جهانی.

* * * * *

روز عيد غدير در شبکه تهران زيرنويسی پخش شد مبنی بر جمع آوری کمک های مردمی برای بازسازی عتبات عاليات. يعنی جمع کردن پول برای ساختن و تعمير گنبد و بارگاه شهرهای مذهبی عراق. يعنی سرمايه گذاری در اماکنی که هنوز از امنيت کافی برای ادامه حيات نوع بشر برخوردار نيستند. يعنی بردن پول مردم ايران به جايی که هر روز و ساعت در معرض پايمال شدن است. يعنی بردن چراغ روای خانه به مسجد. بيقوله های پايتخت هنوز دهن کجی می کنند. کوره های بچه کش هنوز در اطراف تهران تمام قد ايستاده اند. از چه مردمی قرار است اين کمک ها گرفته شود؟! اسلامشهر، پاکدشت، ری، کرج، نظرآباد، قيامدشت، ... يعنی مردمی بس محتاج تر. کدام ميليونر تهرانی در اين مناطق هوا می خورد؟! کدام مرفه بی دردی در اين مناطق درد کربلا و نجف دارد؟! به گواه تاريخ، اگر امام حسين(ع) در بين ما قيام می کرد، نيازی به لشکر عمر سعد نبود؛ سقيفه را هم خودمان بر پا می کرديم...

   
     
 

صفحه اول . نوشته . عکس

 

This site is designed by Mohammadreza Jamalifard  2004