صفحه اول . نوشته . عکس

 

   
ماه جاری

دو شنبه   21 فروردين 85

   

فرض کنيد در راهروی دانشگاه به اين استاد برخورديد و می خواهيد صدايش کنيد. می گوييد " آقای..."

* * * * *

يکی از فلسفه های نامکشوف برای بنده، فلسفه چادر زوری برای خانم های زائر غير چادری امامزاده صالح در ميدان تجريش تهران می باشد (واضح و مبرهن است که مابقی فلسفه ها به درجه کشف و شهود برای اينجانب رسيده اند).

من که سر نکرده ام ولی معلوم است که چندان تميز و بهداشتی نيست؛ سر هر کسی رفته است؛ کسی قيدی به نگهداری درستش ندارد؛ خيلی هم گل من گلی است. وارد حياط امامزاده که می شويد می بينيد دور تا دور حياط، دخترهای گل من گلی با گيسوهای پريشان از چادر بيرون زده، سر چپانيده اند در گريبان پسرکی از جنس خودشان و کرکر خنده سر می دهند سر دادنی. البته اين صحنه ها مختص نافله مغرب و عشا می باشد وگرنه در ظل آفتاب کمتر آزيتايی با کمتر بابکی دل و قلوه می ستاند. اگر هم دختری با مانتوی بيست سانتی اش (منظور بيست سانت از کمر نه پاشنه پا) همين طور بی هوا وارد حياط بشود، با فرياد "های...خانم...هوی... با شمام... کجا می ری؟!" نگهبانان روبرو می شود که مجبور به عقب نشينی شده و يک فقره از همان چادرها به سرش می رود و با همين تمهيدی که متولی فرهنگی و دينی امامزاده از خودش بروز می دهد علاوه بر کوبيده شدن مشت محکم بر دهان استکبار، شيطان رجيم هم بر درجات لعنتش افزون شده و آه و فغانش در می آيد که "ای خدا... اين چه بندگانی ست که آفريده ای؟! قدرت را از من سلب نموده اند... تا اينان هستند من ديگر چطور بنده ای را گول بنمايم؟!"

رضا شاه قلدر به زور چادر از سر زنان پايين کشيد؛ و طبق قانون هر عملی را عکس العملی بوده است، بايد به زور برود سر جايش. معنويت زوری و دين تحميلی و دينداری اجباری به درد همان متحجرين بی سواد و کم سوادی می خورد که بند دين پدری شان وصل به چشم و ابرو و تن قناس عشوه گرهای بی نسب دوره گرد است. پدر من؛ برادر من؛ خواهر من؛ سوراخ دعا را گم کرده ای... اساسی.

   
 

يک شنبه   20 فروردين 85

   

وقتی "شب های برره" به خاطر تکراری شدن و يا به انحراف رفتن داستان، روز می شود؛ آن گاه طبق چه قانون و ضابطه و عقل و منطق و خوشامد و لحاظ و مصلحت و اجبار و اختيار و ... مجموعه زير خط ضعف "زندگی به شرط خنده" شبکه تهران در کمال بی خيالی هنوز می پخشد؟! تنها مورد قابل تحملش، صدای "اميرحسين مدرس" روی تيتراژ پايانی است که کاش جای ديگری می خواند.

* * * * *

می گويند چند شير ناپاک خورده ای (احتمالاً شير دامداران) يک کاره رفته اند سر قبر احمد شاملو و زده اند سنگ قبرش را شکسته اند. يادم می آيد يکی از فمنيست های تقريباً مشهور، اين اواخر بد جوری به شاملو گير داده بود. دارم فکر می کنم ببينم اگر قيافه اش به قبرشکن ها می خورد بروم لوش بدهم.

   
 

سه شنبه   15 فروردين 85

   

مگر مايی که ادعا می کنيم، مسلمان نيستيم؟ مگر اعتقاد به ريزه کاری های دين مان نداريم؟ مگر اهل کتاب و سند و مدرک و نقل قول از بزرگان دين و با سوادان از گذشته نيستيم؟ مگر نبايد پای حرف مان بايستيم؟ مگر غير از ما کسی هست که چنين ادعاهايی داشته باشد؟

يادم هست سال ها پيش روی پارچه های سر در اداره های دولتی و سازمان های رسمی در ايام فاطميه، می نوشتند سالروز رحلت جانگداز حضرت زهرا(س)... ولی مردم کوچه و بازار همان اعتقاد قديمی و درست را می نوشتند؛ سالروز شهادت...  مدت ها گذشت که نمی دانم چه شد که همه يک صدا شدند و قبول کردند که حضرت به شهادت رسيد.

الان کمتر کسی می گويد شهادت پيامبر اکرم(ص). اگر هم کسی می داند، نمی گويد شهادت؛ و اين یعنی کتمان؛ يعنی پوشاندن؛ یعنی عيان نکردن حقيقت. رحلت در فرهنگ عامه ادبی و کلامی ما يعنی از دنيا رفتن به حالت طبيعی و بدون دخالت ديگری. پيامبر اعظمی که ما ادعای رهروی اش را داريم و سينه چاک می دهيم در غم مظلوميت خاندان او، بدون دخالت بدخواهان رسالتش از دنيا نرفت. سر سلسله مقوله شهادت معصومين، پيامبر اکرم(ص) بود و بس. يکی از هزاران ظلمی که مای مسلمان در حق آنان می کنيم همين کتمان است: "هيچ کدام ما به مرگ طبيعی از دنيا نرفته است و نخواهد رفت."

   
 

دو شنبه   14 فروردين 85

   

 

 

اگر اکبر گنجی چندتايی فيلم اصيل ايرانی بازی       می کرد، هم اسمش را به جای تابلوی رفع خاموشی برق روی کابل فشار قوی می نوشتند،  آن هم پر رنگ تر، هم تعويض روغنی محل با حوصله تايپش می کرد می زد زير قوطی روغن 20-50

 

 

 

* * * * *

قاضی رو به متهم: "بگو چرا اين همه آدم کشتی؟"

متهم: "نمی تونم بگم."

قاضی: "اگه نگی اعدامت می کنم."

متهم: "اعدامم کنيد. نمی گم."

ناگهان خواهر متهم وارد دادگاه می شود و با چشمانی اشکبار در جايگاه شهود می ايستد.

خواهر متهم: "جناب قاضی من می گم چرا برادرم 18 نفر رو کشته."

فلاش بک سياه و سفيد به آن روزی که برادر زد 18 نفر رو کشت. صدای خواهر روی تصاوير:

خواهر متهم: "اون روز برادر پدرسوخته اين آدم کلاش (اشاره به جايگاه شهود) منو به زور برد ويلای خصوصی اين وزير بی همه چيز. بعد شروع کردند به بی حرمت کردن من." (تصاوير چهره ملتهب خواهر متهم که ترس و نفرت را به بيننده منتقل می کند.)

متهم: "نه! نگو خواهر! حرف نزن!" (با عربده کشی ممتد)

ادامه فلاش بک؛ برادر بعد از اطلاع از بی حرمت شدن خواهر به جنگ 18 نفر می رود و نفر آخر را بعد از ترکاندن صورت توسط شيشه ميز پذيرايی روی تخت خواب پرت می کند و با يک قمه شمشير مانند می رود روی شکم طرف می نشيند و به صورت اسلوموشن چند بار قمه را بالای سر برده و با شدت در شکم و سينه جانی فرو می کند.

تا اينجای کار قابل تحمل است. به هر حال فيلم هندی است و هزار جور اتفاق می افتد. اما...

اما دارد. آن لوگوی کوچولوی نارنجی شبکه سوم سيمای جمهوری اسلامی ايران بالای صفحه تلويزيون سمت چپ بد جور توی ذوق می زند. شبی که آخر تعطيلات است و بچه ها قرار است بروند سر درس و مشق. البته با خيال راحت. هنرمندان با ذوق شبکه هم برای اين که خيال همه (نه فقط بچه ها) را راحت کنند، بابت به رخ کشيدن سليقه بی نظيرشان، چنان مزخرفی پخش می کنند که بچه، هم مفهوم غيرت را می فهمد، هم بی حرمت شدن را، هم آدم کشی انسانی را، هم روش روی شکم نشستن و قمه پيچ کردن آدم بد را و هم رهايی بعد از کشتن 18 نفر را در کمال شجاعت و افتخار و ميهن پرستی.

   
 

دو شنبه   7 فروردين 85

   

شبکه دوم سيما، فيلم 154 دقيقه ای "کوهستان سرد" را با کمال خونسردی در 118 دقيقه پخش کرد. شبکه پنجم هم فيلم 120 دقيقه ای "آقا و خانم اسميت" را طی عمليات محيرالعقول محجبه کردن "آنجلينا جولی" در نمی دانم چند دقيقه پخش کرد. هر دو فيلم درجه محدود اکران دارند و هر دو هم به دليل وجود برخی صحنه های بد بد.

   
 

يک شنبه   6 فروردين 85

   

"روزی روزگاری اصفهان، نصف جهان"

با سفر به شهر تاريخی و لهجه دار اصفهان، به نکاتی چند دست يافتم که تماماً برداشت شخصی، اسامی واقعی و هرگونه تشابه زمان و مکان و شخصيت ها تصادفی است.

1) سطح خيابان های شهر بر خلاف تهران به طرز عجيبی صاف و صيقلی است؛

2) مدل رانندگی کاملاً دوستانه و در اوج تفاهم است. پيچيدن و دور زدن و ترمز کردن و کنار کشيدن و چراغ قرمز رد کردن؛

3) اختلاف طبقاتی مانند تهران مشهود است.

4) شمال شهر در جنوب و جنوب شهر در شمال آن واقع شده است.

5) جمعيت نوروزی اصفهان به 65 ميليون نفر می رسد.

6) در ايام نوروز شهرهای تبريز و اردبيل و زنجان و اروميه موقتاً به اصفهان منتقل می شوند.

7) وضعيت معاش مردم خوب شده و در مقابل آن، وضعيت فرهنگی و رفتاری کماکان در همان حد زير صفری که بود، می باشد.

8) به اندازه دست هايی که مسافران نوروزی داشنتد، دوربين تصويربرداری و تلفن همراه   دوربين دار در سطح شهر موج می زد.

9) هيچ خط کشی قابل رؤيتی روی آسفالت خيابان ها به چشم نمی خورد.

10) رفتار خاصی از هيچ اصفهانی سر نزد.

 

آزادراه تهران-اصفهان، تخت گاز، 2150 تومان مجموع عوارض پرداختی

 

اولين سازه قابل ملاحظه ای که در شهر ديدم؛ سر همان طبقه آخر برج جهان نما دعوايی شد که

شهرداری اصفهان را مجبور به عقب نشينی در برابر يونسکو کرد.

 

مجموعه باغ پرندگان؛ ازدحام بی خود و بی جهت مردم برای ديدن جانورهايی که روزگاری در حياط

خانه ها بالا و پايين می پريدند.

 

يکی از بازديدکننده ها برای قرار گذاشتن با فاميل هايش می گفت: ما کنار اين دکه تاکسيدرمی

(به کسر دال و فتح ر) منتظرتونيم.

 

خواهری کنار شويش بچه شير می داد و برادری هم خرناس می کشيد در جايگاه عرش

 

اصفهانی های با ذوق يک لوله گذاشته اند وسط زاينده رود که الکی آب را با فشار می فرستد هوا؛

مثلاً شيرين کاری بود بدون خرج کردن ذره ای هنر

 

همه اسپيلبرگ، همه جوليا رابرتز در عمارت بيست ستون

 

توصيه ای مناسب برای ايرانی جماعت در مسجد بزرگ نقش جهان

 

در تيراژ گسترده ای در سطح شهر و پشت شيشه ماشين ها پخش شده بود؛ حتی در جاده ها

 

مجتمع تجاری تازه افتتاح شده کوثر، کنار زاينده رود و هتل کوثر؛ مناسب برای نوجوانان با

سليقه های اجق وجق

 

فروش کتاب های پست مدرن با دکور روزنامه پيچ پست مدرن تر

 

بی نياز از هرگونه شرح و تفسير و تبليغ

 

اين همه آدم وقت شناس...

 

اسپايدرمن و پسران؛ حضوری به موقع در نصف جهان

 

ناگهان پرده بر انداخته ای، يعنی چه...  جيزه!

 

اينجا اصفهان است، خيابان چهارباغ بالا

 

رستوران خوانسالار در همان خيابان؛ هميشه در سفر اشتها زياد می شود.

 

شب های زاينده رود؛ محصول سال 1369 ساخته محسن مخملباف

   
     
 

صفحه اول . نوشته . عکس

 

This site is designed by Mohammadreza Jamalifard  2004