|
|
|
|
چهار
شنبه 31 خرداد 85 |
|
|
اين
همان جايگزين شعار "ستارگان پارسی" است كه علما و زعما منحطش دانستند و
رأی به تغيير و تطهيرش دادند. و همان شد كه پی در پی باختيم و دنيا سر
از شعارمان در نياورد كه خود هم نفهميديم بس كه پيچيده و دشوار سروديم؛
كه خود هم نفهميديم چه شد كه اين ستارگان به چنين افول زودهنگامی تن
دادند. شعار مردافكنی كه سر نداده در گلویمان خفه شد و سر از كاغذ زير
پيتزای ايتاليايی بوف در آورد. فوتبال را چه به اين حرفها...
* * * * *
چند
شبی پيش، گذرم به صورت تفريحی به منطقه ولنجك تهران افتاد؛ همان بام
شهر. نزديكهای ايستگاه اول تله كابين، چند وسيله بازی گذاشتهاند برای
استفاده كوچك و بزرگ. يكی از آنها، خرچنگ گونهای بود كه با كش و سيم
بكسل، مسافرش را به زمين و هوا میفرستاد. به خاطر شيب زمين و ترازی كه
اين اسباب بازی بايست میداشت، يكی از پايههايش را به طرز وحشتناكی
مهندسی و حساب شده روی زمين
بند كرده بودند.
ديدن اين
شاهكار مكانيكی-فيزيكی-استاتيكی-گشتاوری-هنری-امنيتی، مو بر اندام هر
والدين كودكی راست میكرد و میكند! چنين شيردلانی فقط در اين مرز و
بوم يافت همی میتوان نمود. مردم هم كلی با خنده و جيغ، آفرين و مرحبا
تحويل مسؤول پرتاب اين سازه خرچنگی میدادند. چيزی جز جان آدمی
ارزانتر سراغ داريد؟! |
|
|
|
|
|
دو
شنبه 29 خرداد 85 |
|
|
فهميدم كه
مجله "بچهها...گلآقا"
به دليل تلخ مشكلات مالی ظاهراً قرار است تعطيل شود. نتيجه دمدستی كه
از اين شنيده میتوان گرفت، همانا نداشتن حداقل لياقت ما برای داشتن
ادبيات سالم گلآقايی بين كودكان و بچههای فارسی زبان و فارسی فهم
است... لياقت ما همان جماعت درپيتنويس مزخرفگوی ليچارباف بزرگسال
رنگارنگ است كه نقطهای قدرت فهم شناخت مخاطب در كله پوكشان يافت
نمیشود؛ لياقت ما همان زردنامههايی است كه هر روز، دروغ و دغل و
خيانت و كثيفگويی و لجنفكری نصيبمان میكنند؛ لياقت ما همان تفكرات
پوچ و بیمعنی و باطلی است كه قلم به مزد های خودفروخته خودباخته هر
روز چشمها و گوشهایمان را آزار میدهد؛ سرمايههای گزاف خرج چيپس و
پفك و لواشك و هزار شكم خرابكن و عقل زايلكن میشود كه هر روز كودك
ما نفهمتر و كودنتر و احمقتر و بیهويتتر از غارنشينها - كه به
مراتب هويت بيشتری داشتند - هيكل فراخ میكنند. حق ما داشتن و خواندن
ادبيات سالم آميخته به لبخند نيست؛ حقمان همان چيزهايی است كه
برایشان گلو پاره كرديم و سينه چاك داديم و هزينهها به باد داديم. حق
ما از دانستن، همان با خبر شدن از زايمان ضعيفه "براد پيت" در
بيقولههای ناميبياست؛ همان دانستن آروغ زدن "هنرمندان" در مهملبافی
سينمای فاخر است؛ همان دانستن تعدد شبنشينیها و عروسكبازیهای
"ستارگان پارسی" در كنج ويلاهای تاريكشان است؛...
حس و حالی
برای احقاق حقم ندارم...ارزانی كفتارهای گندهگوی معركه اين آشفته
بازار... |
|
|
|
|
|
يك
شنبه 28 خرداد 85 |
|
|
حيف پول و
وقت و آدم و زندگی و پير و جوان و دلسوز و مقام و مسؤول و بیربط و با
ربط برای اين فوتبال و برنامهريزی مزخرف و بی چفت و بست بیخاصيت؛ و
هزاران رحمت به تفكر عربها و آفريقايیها، كه اخلاق و وطنپرستی و تپش
قلب و اميدواریشان هزاران بار از تمدن پوشالی و حبابی بيشه شيران!
جلوتر است. |
|
|
|
|
|
پنج
شنبه 25 خرداد 85 |
|
|
حالا که
قضیه ختم به خیر شده، میشود صدایش را در آورد؛
زد و خورد قلمی بنده
با دبیر سایت گل آقا (در قسمت نظرات خوانندگان) و همچنین
چیزی که امروز دیدم.
نتیجه اخلاقی این که مهمانی رفتن آداب و اصولی دارد و صاحبخانه هم
صاحب اختیار مهمان؛ خدا بنیادگذار خانه را رحمت کند... |
|
|
|
|
|
چهار
شنبه 24 خرداد 85 |
|
|
وقتی
آدم كلاً راجع به موضوعی تب میكند و تبش هم از نوع پر جنب و جوشی باشد
و به نوعی هم فراگير شود و مقدار زيادی هم بوق و پرچم و لباس و شورت و
جوراب تيم ملی روی دستش مانده باشد و كلی جيغ نزده و هوار نكشيده در
گلويش باد كرده باشد و خلاصه اين كه كلی عقده داشته باشد، نتيجه اين
میشود كه بازی را در سالن همايش يك مركز معتبر علمی، تحقيقی، پژوهشی،
توپ (نه از آن جنس) و سطح بالا، میفرستد روی پرده نقرهای!
* * * * *
دو مطلب
برای
وبنامه گلآقا فرستادم
كه خوشسليقه تأييد نكرد؛ من هم میگذارم اينجا:
«چهل سال بعد در چنين جامی»
22 خرداد 1425
تيم فوتبال ايران بعد از 13 دوره حضور مقتدرانه در جام جهانی، امروز به
مصاف تيم متوسط برزيل میرود. تركيب احتمالي تيم در مقابل قهرمان 18
دوره قبل جام از سوی سر مربی قطعاً كروات، هنوز اعلام نشدهاست؛ ولی
بنا بر گزارش روابط عمومی سرای سالمندان، حضور علی دايی، علی كريمی،
ابراهيم ميرزاپور و يحيی گل محمدی در اين بازی حتمی است. ولاديمير
ايوانكوويچ (كه نسبت فرزندزادگی با سرمربی سرشناس چهل سال پيش تيم
ايران دارد) در گفتگو با خبرنگاران تأكيد كرد: "حضور دايی در نوك حمله
و كريمی در پس حمله و گل محمدی در دل حمله و هم چنين ميرزاپور در محوطه
1000 قدمی دروازه، چنان تأثيری دارد كه تا به حال در 13 دوره گذشته،
نداشتهاست. در ضمن بعد از آن بازی كوبندهای كه در برابر تيم مكزيك در
جام 2006 داشتيم، كه طی آن ناباورانه نيز نتيجه را واگذار كرديم و هم
چنين طبق وصيتهای مرحوم پدربزرگم، بر آن شديم تا علی دايی را در پست
خود تثبيت و مشت محكمی را از ساير جناحها روانه چانه و دهان استكبار
جهانی كرده و به حضور مقتدرانه خود كماكان ادامه دهيم."
-----
در آستانه بازی دوم تيم ملی در جام جهانی با پرتغال، طی تماس ضبط شده
تلفنی با خبرنگار مربوطه، آشكار شد كه مربيان تيم با پشتكار عجيبی
مشغول تمرين دادن ميرزاپور هستند. در اين تمرينات، تكنيكهای متنوعي از
دروازه بانی دوره میشوند؛ از جمله: پوشيدن دستكش مخصوص، بالا زدن سر
زانوی شلوارك، پرتاب آب دهان به اطراف، دويدن به طرفين، دويدن به جلو و
عقب، گرفتن توپ با دو دست، باز كردن چشمها و ديدن مسير توپ و در صورت
امكان پيش بينی مسير احتمالی توپ. شايان ذكر است كه مسؤولين فدراسيون،
طی تماسهای مكرر هموطنان داخلی و خارجی و به صورت حضوری و نيمه
متمركز، با يكی از كمپانیهای بزرگ سازنده سيستمهای ضد سر خوردگی روی
چمن، به توافق رسيده اند تا پيشرفتهترين سيستم را بر كفش ميرزاپور
سوار كرده و هر گونه شائبهی سرايش در زمين را از اذهان عمومی بزدايند.
ميرزاپور هم قول داده تا وقتی چيزهای خوب برای خوردن هست، ديگر بی خود
و بی جهت سر نخورد. |
|
|
|
|
|
سه
شنبه 23 خرداد 85 |
|
|
علی دايی
دچار خود مصدوميت زدگی شده و قرار است شنبه با پرتغال بازی نكند.
همچنين قول داده ديگر دست به موز و خيار هم نزند و وسط اتاق هم قدمرو
نرود. |
|
|
|
|
|
دو
شنبه 22 خرداد 85 |
|
|
خروسه به
مرغه میگه: نوك میدی؟ مرغه با عشوه میگه: نه! خروسه هم میگه: جهنم!
با خودكار مینويسم!
* * * * *
اصلاً
مربی و بازيكنان و مسؤولين و دستاندركاران و برنامهريزان و
تماشاگرنماهای فوتبال هردمبيل و به شدت بی اصل و نسب ايران، ارزش نگاه
كردن و توجه كردن و تفسير كردن و داد زدن و حرص خوردن و دمغ شدن و اشك
ريختن و اخم كردن و اظهار لطف به بستگان درجه يك (مادر و خواهر ) هر كه
دم دست است و ساير خرج كردنهای احساسی و منطقی ندارد كه ندارد. جام
جهانی فوتبال يعنی برزيل و آرژانتين و ايتاليا و انگليس و هلند و مكزيك
و پرتغال و آلمان و اسپانيا و...، ما چرا به خودمان گرفتهايم؟!
اصلاً ما كجای اين بازاريم؟! ما را چه به اين حرفهایها ...
اصلاً علی دايی كسی است كه بشود به بازی آن فكر كرد؟! ضمناً در زمين
بازی چه برو بيايی داشتند ارواح پدر مرحوم دروازه بان مكزيك و همچنين
زاپاتای بزرگ... |
|
|
|
|
|
يك
شنبه 21 خرداد 85 |
|
|
پخش بازی
ايران و مكزيك در دو سه سينمای تهران، دقيقاً همان فروش سيگار در دكه
مطبوعات است. |
|
|
|
|
|
شنبه 20 خرداد 85 |
|
|
يكی از
هزاران هنری كه انسان در روزهای برگزاری جام جهانی فوتبال میتواند از
خودش بروز دهد، اين است كه هيچ مطلب فوتبالی نگويد و ننويسد؛ ولی كو
هنر...؟! كو انسانيت...؟! |
|
|
|
|
|
سه
شنبه 9 خرداد 85 |
|
|
مامانه به
بچهاش میگه: عزيزم وقتی خاله اومد قشنگ میری جلو سلام میکنی و
میبوسيش. بچه میزنه زيره گريه میگه: نه مامان، من خاله رو بوس
نمیکنم! مامانه میگه: چرا عزيزم؟! بچه میگه: آخه ديروز که بابا
میخواست بوسش کنه خاله زد تو صورتش!
* * * * *
سی و دو
سال پيش در چنين روزی... |
|
|
|
|
|
دو
شنبه 8 خرداد 85 |
|
|
تركهای
متعصبی كه هنوز لنگه دمپايی به دست دنبال سوسك میدوند (كه به همه چيز
و همه كس میزنند جز همان)، دو دقيقه آن لنگه را زمين بگذارند و
اين صحبتهای توكا
نيستانی، برادر مانا را بخوانند، بلكه سوسك بدبخت خودش سقط شد رفت پی
كارش. در ضمن چه معنی داشت كه شب گذشته از شبكه تهران! نيم ساعت كليپ
تركی با زيرنويس فارسی پخش شود؟! (معنیاش را آگاهان دانند)
* * * * *
اين روايت
واقعی است و هرگونه تشابه زمانی و مكانی و شخصيتی برابر با اصل است:
يكی از
آشنايان طی مأموريت شغلی به اردبيل رفته و ماشينش را كنار خيابانی پارك
كرده بود. بعد از مدتی كه برگشت ديد ماشين ديگری به ماشينش چسبانده
جوری كه نمیتواند از پارك بيرون بيايد. مدتی گشت زد تا صاحبش بيايد كه
خبری نمیشود. از چند نفری كه در پيادهرو ايستاده بودند میخواهد كه
ماشين جلويی را هل بدهند تا جا برای اين باز شود. بعد از كلی زور زدن و
هن هن كردن يكی از همان نيروهای كمكی كه خيلی هم خسته شده بوده رو به
بقيه میكند و میگويد: " بابا جان صبر كنيد، من سوئيچش را دارم، روشنش
كنم بهتر است."
راستی،
روزنامه ايران برای چه تعطيل شد؟!
* * * * *
عشق
پاك دوران نوجوانی وقتی تحويل گرفته نشود، سر از در و ديوار در میآورد
و چنانچه از طرف معشوق جوابی داده نشود، مدير مدرسه اقدام كرده و آن را
خط خطی میكند و كودك عاشقپيشه از رو نرفته و خط دوم را اضافه میكند
و ...
آسمون به
زمين بياد میخوامت (كه خط خورد)
عشق من به
تو پاكشدنی نيست (كه اضافه شد) |
|
|
|
|
|
شنبه 6 خرداد 85 |
|
|
به حساب
خود برسيد قبل از اين كه به حسابتان
برسند...
* * * * *
برنامه
صد فيلم شبكه سوم، ديشب فيلم "داشتن و نداشتن" ساخته هوارد هاكس را پخش
كرد. فيلمی كه قبلاً به صورت پاستوريزه از تلويزون پخش شده بود. ولی
ديشب در فيلم هم مشروب خوردند، هم شراب تعارف كردند، هم دائمالخمر
شدند، هم بد مستی كردند، هم عشق و عاشقیها كردند، هم توی نخ هم
رفتند... آخر اثر ماندگار يك حرفهای وسترنساز، سابقاً چه جای جرح و
تعديل داشته كه اخيراً بر طرف شده؟!! در ضمن، اگر فيلم را نديديد حسرت
نخوريد، اين صحنه پوستر فيلم را پيدا نمیكرديد. البته اشكالی هم
نداشت، همفری بوگارت و لورن باكال آن موقع عقد كرده بودند...
* * * * *
« اندر
فلسفه نصب نمايشگرهای بزرگ خيابانی در برخی ميادين و تقاطعات بیربط و
با ربط تهران »
طيف
ببينندگان اين تلويزيونهای بزرگ شامل اقشار مختلف مردم میباشد.
رانندگان عبوری، كه در صورت مشاهده، به ماشين جلويی يا كناری خواهند
كوبيد؛ رانندگان غير عبوری، كه در صورت مشاهده، باعث ترافيك خواهند شد؛
رانندگان كلاً حاضر در معابر، كه اصلاً چيزی نمیتوانند ببينند؛ عابران
كنار خيابان، كه در صورت مشاهده، از كار و زندگی خواهند افتاد؛ عابران
در حال گذر از عرض خيابان يا ميدان، كه در صورت مشاهده، قطعاً زير
ماشين خواهند رفت؛ كاسبهای اطراف ميدان، كه در صورت مشاهده، دخل
دكانشان خواهد آمد؛ پليسهای راهنمايی و رانندگی، كه در صورت مشاهده،
برگهای جريمه روی دستشان باد كرده و بيكار خواهند شد؛ كارگران
شهرداری، كه در صورت مشاهده، عطر زباله مشام همگان را خواهد نواخت؛
عاشقان و دلسوختگان تيم ملی فوتبال، كه اگر بدانند اين تيم حرفی برای
زدن در جام جهانی ندارد، رنگدانههای نمايشگرها را چنان خرد خواهند كرد
كه... رفاه شهری تهران به
آنجا رسيده كه مردم
تنگی نفس گرفته بودند از شدت امكانات و لهله میزدند از نبود نمايشگر
خيابانی n اينچی و چنانچه شهرداری میخواست همه
را ذوق مرگ كند و كاری بیربط تر انجام دهد، همانا نصب و هزينه كردن
همينها برای شهروندان بود. همان شهروندانی كه اغلبشان شعور رعايت
نوبت در رفت و آمد شهری را ندارند و با فرهنگ كنار هم زيستن و نفس
كشيدن، فوقالعاده بيگانهاند. |
|
|
|
|
|
چهار
شنبه 3 خرداد 85 |
|
|
مطلب بجا
و منطقی
گلنسا، درباره جنجال
سوسكی روزنامه ايران؛ و به قول
جلال سميعی، مگر در
شبهای برره هر شب به تركها توهين نمیشد؟! و طفلك
مانا نيستانی... |
|
|
|
|
|
سه
شنبه 2 خرداد 85 |
|
|
خواهرم؛
صبر پيشه كن. نگذار دشمن اشك تو را ببيند. افتخار كن به زنانگیات.
فرياد بر سر دشمن بزن نه بر سر دوست. عنان اختيار از كف مده. غريو شادی
سر بده. از ورای حصار و زندان بدر آی. پاره كن گلو را و فرياد كن ندای
مظلوميتت را تا كوردلان تاريخ بدانند كه در زنجيری و حصار. مام ميهن را
بطلب تا نويد رهايیات را بدهد. به زودی گروهی از آزادیخواهان و
رهايیطلبان داوطلب مردمی غير دولتی حق مسلمت را از حلقوم حقخوران
عالم (با جرعهای آب رويش) بيرون خواهند كشيد. چرا نبايد شاهد آزادی و
آزادگی همنوعانت باشی؟! چرا نبايد شاهد عرقريزان جوانان غيور و
جوانمرد اين مملكت باشی؟! چرا نبايد ببينی كه چطور فريدون و آرش
و امير و علی و جواد گيسوان به خاطر تو پريشان كردهاند؟! خواهرم؛ صبر
پيشه كن. آن فنس را هم ول كن، لقمههايت را هم از اين به بعد كوچكتر
بردار!
* * * * *
عرض تبريك
به بازماندگان حادثه دوم خرداد، به مناسبت سالگرد عروج ملكوتی جمعی از
هواداران و جوانان ناكام و كامروا در همان روز، كه غريبانه رفتند و
داغی بر دل آرزومندان گيتی نهادند. |
|
|
|
|
|
دو
شنبه 1 خرداد 85 |
|
|
«
چشمانداز 18 ساله آموزش و پرورش و تعليم و تعلم و شاگردی و استادی در
اين مرز و بوم نخبه پرور »
.Part
One.
زوج جوان
پس از پروراندن آرزوهای نامعقول و الكی خوش، به سلامتی فارغ میشوند و
از گوشه دنجی در پهنه عرش، چنان موجودی بر فرش نازل میشود كه بيا و
ببين. از بدو تولد در گوش نوزاد ، نغمههای موسيقی آرام و آرامبخش را
لقلقه میكنند تا طفلك از غم دنيا فارغ بماند. نزديكهای 4 سالگی، به
سفارش شهين جان، كودك را به مهد هشت زبانه نوگلان نشكفته، واقع در يكی
از باغهای دامنههای البرز جنوبی میسپارند تا اميدوار باشند نازكتر
از گل نمیشنود و لطيفتر از غنچه لمس نمیشود. صبحانه به صرف شير انبه
و تست نرم و نارگيل دستچين هاوايی؛ ساعت 10 كورن فلكس نستله و شير
شكلات؛ ناهار ران مغز پخت بلدرچين با نوشابه خنك اسپانيايی و سيبزمينی
حلقهای و هويج فرنگی و قارچ و ... (تركيد بچه!) بعد از ناهار هم پدر
بچه به دستور مادر بچه كه از كلاس ذنی كه توسط شاگرد دالای لاما بر پا
شده با او تماس گرفته، كودك را به خانه مادربزرگش میرساند تا عصر كلاس
تمام شود و اعضای خانواده به طور نمادين دور هم جمع شوند و برای تقويت
لسان خود BBC prime ببينند و برای حفظ روشنفكری
خبری بين فاميل BBC World تماشا كنند. كودك را
داشته باشيد كه پسفردا بايد برود كلاس اول دبستان...
.End Of Part One.
* * * * *
روش
تدريس هماهنگ با مدارس انرژی اتمی؛ معنی و مفهوم اين تبليغ اين است كه
دانشآموزان درون سانتريفوژ میچرخند و میگردند تا غنی شوند از بار
علم و دانش و معرفت و خودشناسی و خداشناسی. وقتی در ورودی مدرسه اين
باشد، تكليف بار اتمی كلاسها معلوم است... |
|
|
|