صفحه اول . نوشته . عکس

 

ماه جاری

 
 
 
 

شنبه   29 مهر 85

 

خداوكيلی بدون دخيل كردن هرگونه غرض‌ورزی و عناد و تمارض، در چه حالت و شرايط و روزگاری، امكان پخش چنين تصاويری از رسانه ملی وجود دارد؟!

در طول ايام سال و در مناسبت‌های مختلف، چهره‌هايی عادی‌تر و خودمانی‌تر از اين همشهری‌ها آيا جلوی چشم و در كنارمان نيستند؟!

جلودار و پيشرو استفاده ابزاری (به معنای واقعی و مصداقی عبارت) از همه اقشار جامعه، همين سازمان فخيمه خودمان است!

   
 

جمعه   28 مهر 85

 

غنی ترين، رسا ترين، شفاف ترين، ناب ترين، عميق ترين و طنازانه ترين طنزی كه ...

   
 

سه‌شنبه   25 مهر 85

 

چند نكته جالبی كه در ساخت سريال‌ها و برنامه‌های زنده، زياد به چشم می‌خورد و يادم رفت در منبری كه ديروز رفتم بگويم:

اول؛ مدت‌هاست كه كارگردان‌های سريالی! علاقه شديدی پيدا كرده‌اند كه بالا و پايين كادر تصوير را در تدوين ببندند. يعنی مثلاً بشود اسكوپ. به قول علما، در مديوم تلويزيون، بايد از حداكثر فضای صفحه برای بيان تصويری استفاده كرد و كار درستی نيست كه از يك صفحه 560 خطی پال، 350 خطش را بزنيم كه مثلاً شبيه تصاوير سينمايی بشود! معلوم نيست اولين كسی كه از اين ناقص كردن تصوير خوشش آمده كه بوده كه بقيه هم بی‌جهت دنباله‌رو اش شده‌اند. وقتی كارگردان‌های تلويزيونی ما، سواد و هنر جذاب كردن تصاوير و بازی‌ها و داستان را ندارند، با به زور بستن بالا و پايين كادر كه نمی‌شود كار را به بيننده قالب كرد (شايد هم غالب كرد). معنی دقيق‌تر اين كار می‌شود كم‌فروشی.

دوم؛ باز هم مدت‌هاست كه كارگردان‌های سريالی! علاقه شديدتری پيدا كرده‌اند به 24 فريم كردن تصاوير 25 فريمی ويدئو و ديجيتال. يعنی مثلاً بشود كيفيت سينمايی. وقتی سيستم تصويربرداری DV يا BETA ذات 25 فريمی دارد، چه اصراری است كه يك فريم‌اش را كم كنند؟! سينما و تلويزيون نبايد حداقل فرق بصری داشته باشند؟! "معما"، "مسافری از هند"، "تب سرد"، "كمكم كن"، "خواب و بيدار"، "او يك فرشته بود"، "حس سوم"، "راه شب"،... و "آخرين گناه" و "صاحب‌دلان"، همه 24 فريمی. به عبارتی "قاسم جعفری" و "مهدی فخيم‌زاده" از علاقه‌مندان شديد اين كار هستند، "داريوش فرهنگ" هم جايی گفته كه خوشش آمده است. اما، "معصوميت از دست رفته"، "متهم گريخت"، "خانه به دوش"، "من يك مستأجرم"،... و "زير زمين" به اصل ويدئو وفادار بودند و همان 25 فريم يا Real Time، تدوين كردند. بعضی‌ها دوست دارند تصاوير را با يك سكته خفيف ببينند. معنی دقيق‌تر اين كار هم می‌شود كم‌فروشی؛ حتی يك فريم. گرچه بايد گذاشت به حساب همان دلايل مورد اول؛ سواد و هنر...

سوم؛ از آنجايی كه ايرانی جماعت استاد تقليد و كپی‌كاری است، بعد از گذشت 70 سال از ابداع سيستم Back Projection، با تقليدی ناشيانه و لو دهنده و با  تأخيری 50 ساله، اين كار را انجام می‌دهند (ظاهراً در فيلم "اسكادران عشق" سعيد حاج‌ميری، 1375 يا 76 برای اولين بار، برای صحنه‌های تعقيب هوايی و سم‌پاشی، اين كار را كردند كه آن موقع هم بسيار توی ذوق زد و خيلی‌ها را خنداند). در "خواب و بيدار" و "حس سوم"، فخيم‌زاده به دفعات استفاده كرد و هر بار هم ناشيانه. دو هنرپيشه در ماشين نشسته‌اند، تصاوير بيرون ماشين با سرعت می‌گذرند اما، نور روی صورت بازيگران اصلاً نه كم و زياد می‌شود نه تغيير موضع می‌دهد. رنگ صورت‌ها و فضای داخل ماشين، با تنظيم كنتراستی از سر بی‌تجربگی و ندانم‌كاری، به شدت توی ذوق می‌زند. نمونه دم‌دستی‌اش هم، در صحنه‌های رانندگی "صاحب‌دلان" محمدحسين لطيفی، قابل رؤيت است. استاد "هيچكاك"، 60 سال پيش، تميزتر و قشنگ‌تر اين صحنه‌ها را درآورده بوده‌ است!

چهارم؛ هر چيز خوشگل و باحالی كه در صنعت تصويرسازی متحرك، توسط صاحبان اصلی صنعت و هنر سينما اختراع می‌شود، بايد بدون حرف پيش و سلام و صلوات وارد دست و بال ما بشود، بدون اين كه برويم ياد بگيريم كه سر و ته‌اش كجاست و از كدام سوراخ بايد نگاه كنيم! چند سالی می‌شود كه به ابزار حواس‌پرت‌كنی برنامه‌های تلويزيونی، Crane هم اضافه شده. و بدتر اين كه در مساجد و حسينيه‌ها هم اين نيمچه جرثقيل را بالای سر مردم می‌چرخانند، بدون اين كه كارگردان مربوطه بداند در چه زمانی و با چه حركتی بهتر است هنرنمايی كند. همين‌طور بی‌خود و بی‌جهت، اين علم چند متری را جلوی چشم مردم، با ناشيانه‌ترين وضع بالا و پايين می‌كنند. نمونه عينی، در مراسم شب قدر، مردم در اوج حس و حال درونی خود، ناگهان اپراتور كرين، به دستور كارگردان، از جا می‌جهد و انگار دارد از چاه آب، سطل بالا می‌كشد يا علم دسته عزاداری بالای سر می‌چرخاند، كرين را در هوا جولان می‌دهد و حواس همه را پرت می‌كند. استاد "اورسن ولز"، 50 سال پيش، تميزتر و قشنگ‌تر و به‌جا تر، از كرين استفاده می‌كرده بوده است!

فعلاً همين...

   
 

دوشنبه   24 مهر 85

 

صحبت درباره يك مجموعه تلويزيونی ساخت داخل، اصولاً هيچ محلی از اعراب نداشته، ندارد و نخواهد داشت. اما گاهی اوقات، برای سلامت بيشتر روح و روان، تفريح لازم است:

"آخرين گناه"؛ كار ضعيف شبكه دوم، چه داستان، چه جلوه‌های ويژه بامزه، چه بازی‌های مزخرف عصايی، چه طراحی صحنه و چيدمان، چه كارگردانی سطح پايين، از همين تفريحات است. "آتيلا پسيانی" مثلاً يك كارآگاه پرونده است كه با ماليدن چشم و شاكی بودن از نور روز و كش و قوس آمدن بی‌جا، به طرز مسخره و تابلويی دارد ادای "آل پاچينو"ی كارآگاه را در فيلم "بی‌خوابی" كريستوفر نولان، در می‌آورد. كاری كه اصلاً معلوم نيست چه معنی و سابقه‌ای دارد. كه چه؟!! اين كارآگاه حرفه‌ای به دستيارش می‌گويد: "قاتل با اين نقاشی ما را خواسته به دنبال خودش بكشاند." دقيقاً ديالوگی كه اگر به كودكان دبستانی سفارش بدهند، خواهند نوشت. صحنه سخنرانی بی‌معنی و سبك "علی دهكردی" در نقش روحانی نچسب در مسجد خالی؛ انگار سازندگان سريال تا به حال در چنين ايامی به مسجد نرفته‌اند كه برداشته‌اند نفرات مسجدی را به فاصله دو متری از هم نشانده‌اند. روی صورت هر كدام هم نور مليح پرژكتور می‌اندازند. در كدام مسجد در شب قدر، سه رديف شمع روشن می‌كنند و خيلی رمانتيك ملت قرآن را با ژست علمايی به سر می‌گذارند؟! در كدام مسجد نورپردازی مسخره موضعی داريم؟! استاد "جمشيد مشايخی" هم كه ظاهراً در سراشيبی دوران بازيگی‌اش افتاده است. كجاست "علی حاتمی" كه ببيند چه بر سر "رضا خوشنويس"‌اش آمده. سال‌ها دست و بال نويسنده‌ها و كارگردان‌ها به خلق شخصيت منفی زن نمی‌رفت. اما چه كرده برابری حقوق زن و مرد در اين جامعه مدنی متمدن. اول در سينما شرف حضور پيدا كردند؛ حالا هم در تلويزيون؛ لات و بددهن و بد ادا و چشم‌چران و هوس‌باز و تا حدی رقصنده. البته مجوز چنين بازی‌هايی فقط در ايام مذهبی صادر می‌شود و نمايش چنين رذيله‌هايی در چنين ايام مباركی بلا مانع است. در گذشته فقط در كوچه و خيابان می‌ديديم كه چشم هرزی دنبال سر و سينه و پاچه زنی، به گردش است؛ اما به لطف حضرات، كودكان ما با اين تكنيك دم‌دستی ارضای سطحی غريزه، در رسانه ملی آشنا شده‌اند.

"بوی خوش زندگی" علی شاه‌حاتمی كه جوكی بيش نيست. طفلكی‌ها فكر كردند می‌توانند توفيق نيم‌بند و اتفاقی "خوش ركاب" و "او مثبت" را كه دست‌پخت خودشان هم بوده، دوباره به دست آورند. ناگفته نماند كه تفريح خفيف‌تری هم داريم به اسم "صاحب‌دلان" كه حيف است جداگانه بررسی نشود.

* * * * *

ديشب در يكی از بخش‌های خبری تلويزيون، گزارشی پخش شد با اين توصيف:

شب؛ داخل كوچه؛ گزارشگر به دنبال جوانی كه گونی بر دوش دارد؛ پرژكتورها روشن است؛ گزارشگر به جوان می رسد و می‌پرسد: "ببخشيد! شما در اين تاريكی و در دل شب چه می‌كنيد و كجا می‌رويد؟" جوان هم با چهره‌ای بشاش و چشمانی‌ براق از نور پرژكتور، جواب می‌دهد: "همانند امام علی‌(ع)، در دل شب به خانواده‌های نيازمند، احتياجات مبرم زندگی مانند روغن و برنج و شكر و رب و پفك و آبنبات می‌رسانيم." سپس دوربين داخل خانه‌ای می‌شود و جوان، گونی‌سنگين را دو دستی تحويل خانمی ‌می‌دهد كه با يك دست كه از در خانه بيرون‌ آمده، قرار است ناشناس بماند و لو نرود. در جای ديگر گزارش هم جوانان دانشجو، سوار بر وانت، با كلی سر و صدا و دادار دودور، در دل شب، با همراهی چند تا دوربين ناچيز ديجيتالی، خيلی ناشناس و خالصانه، جوری كه ملائك از شرمندگی بال‌های‌شان در آستانه سوختن است، مايحتاج مردم فقير را به دست‌شان می‌رسانند.

وقتی نماد دين‌داری و اعتقادی مردم، بشود عرق‌گير "رضازاده" با فونت 100؛ وقتی دين با ميكروفون و دوربين و تظاهر و چاپلوسی و كيلويی كوبيده شود بر سر مردم؛ وقتی نام معصوم بشود رمز خركی كار كردن و هن‌هن كردن وزنه بردن روی سر؛ وقتی علامه‌ها  داريم برای دين‌شناسی، آن وقت فوتباليست بی‌هويت مست و خواننده مهوع نشخوارگر می‌شود بلندگوی دين‌مداری و اخلاق‌گرايی... خيلی طبيعی‌ است كه مردم، علاقه‌مند ريا و دروغ و بدبختی و فلاكت مزمن شوند و هر روز بدوند برای نرسيدن به آن‌چه كه خود از هويت‌اش بی‌خبرند.

   
 

دوشنبه   17 مهر 85

 

وقتی ظرفيت دانستن حكمت الهی برای مردم كوچه و بازار نهادينه نشود؛ وقتی دين‌داری به صورت باجه‌ای و دكانی عرضه شود؛ وقتی شأن عبادت خداپرستانه به صورت نماز شكر وسط زمين چمن فوتبال، با شورت و استرج ادا شود (توسط نمازگزارانی كه با پرتاب لگد و صندلی، تعقيبات را هم به جا می‌آورند)؛ وقتی حكايت قرآنی كه مفسر ويژه خود را دارد، توسط نويسندگان و نمايشگران نالايق، تفسير به رأی شود؛ وقتی فيلم "قتل آنلاين" روی پرده سينما بهمن برود... خيلی طبيعی است كه يك جوجه مسلمان‌نمای كله‌خر بی[...]، به اسم مسلمانی، بزند كارگر سينما را به صورت آنلاين ناكار كند.

توصيه به سينمادارانی كه اين فيلم را روی پرده دارند: در ساعات خلوت و كم تماشاگر، برای مراجعه‌كنندگان pm بگذارند يا invisible شوند!

   
 

يك‌شنبه   16 مهر 85

 

(دم سنگين "سليم مؤذن‌زاده"، ملودی دسته سر بازار پارچه‌فروش‌ها، دست‌ها محكم بخورد روی سينه)

حسين جانم ... حسين جانم

حسين ای جان جانانم

يا عباس ... علم‌دار كرب و بلا

...

نترسيد! رمضان توی محرم نيفتاده؛ "حسين رضازاده"، طبق روال سنواتی و فوق عادی، باز هم قهرمان جهان شد و سازمان فخيمه قاطی كرده...

   
 

چهارشنبه   12 مهر 85

 

مطلبی فرستادم برای وبنامه "تخته سياه" سايت گل‌آقا، پيغام آمد كه "دير فرستادی، مطلبت سوخت" (قريب به مضمون)؛ و از آنجايی كه يادم نمی‌آيد مهلتی داده باشند، برای جلوگيری از هرگونه سوء استفاده استكبار از اين ديركرد، آن نوشته را برای خودم می‌چاپم، باشد كه دفعه بعد انسان شوم (خدا هم اين صفحات شخصی تريبون‌گونه را از آدم نگيرد):

 

«گزيده فرهنگ فيلم‌های سينمايی - دانش‌آموزی - وطنی، با اندكی تلخيص و تفسير و نقد "كلاس" ايك‌!»

 

"دونده" (امير نادری، 1363)

از آنجايی كه نسل امروز تحرك كمتری نسبت به نسل ديروز دارد و نيز از  آنجايی كه فرزندان هم در آينده بايد مانند والدين‌شان در طول زندگی دنبال خيلی چيزها بدوند، نمايش اين فيلم در مدارس توصيه می‌شود. هم تن و بدن بچه‌ها گرم می‌شود، هم يك اثر كلاسيك سينمای كودك و نوجوان از خاك خوردن در می‌آيد.

 

"شهر موش‌ها" (مرضيه برومند و محمدعلی طالبی، 1364)

دانش‌آموزانی كه در دوران تحصيل مفتخر به افتخار‌آفرينی‌های آنچنانی می‌شوند و روی هر چه تنبل است را سفيد می‌كنند، هنگام دريافت كارنامه خود، معمولاً با جانوری مشهور به "موش" احساس هم‌ذات‌پنداری عجيبی می‌كنند كه اگر آنها را كنار هم جمع كنيم، خود، تبديل به يك مدرسه خواهد شد به همين نام.

 

"خانه دوست كجاست؟" (عباس كيارستمی، 1365)

بسيار پيش آمده كه دانش‌آموزی برای راحتی كار خودش، دفتر بغل‌دستی را می‌گيرد تا مسأله آخر را زودی بنويسد و پس بدهد، اما ناغافل زنگ آخر می‌خورد و دوستش زودتر آزادی را در آغوش می‌كشد و می‌رود و اين طفلك مجبور می‌شود تا پاسی از شب، نشانی منزلش را پيدا كند تا روز بعد معلم هر دو را توبيخ نكند.

 

"دزد عروسك‌ها" (محمدرضا هنرمند، 1368)

گمان نكنم اين فيلم برای نوجوانان بد‌آموزی نداشته باشد. اول اين كه دانش‌آموز نبايد در اين سن و سال با عروسك بازی كند. دوم اين كه چه معنی دارد با مفهوم دزد و دزدی به اين زودی آشنا شود. سوم اين كه... بابا جان، حالا اشكال ندارد؛ خودش می‌داند اين يك فيلم است.

 

"شهر در دست بچه‌ها" (اسماعيل براری، 1370)

اگر فيلم قبلی اندكی بد‌آموزی داشت، اين يكی نهايت بد‌آموزی را دارد. بزرگ‌ترها كه شهر دست‌شان است، وضعيت چنين است؛ وای به حال وقتی كه يك مشت بچه مدرسه‌ای بيايند سر كار.

 

"مدرسه پيرمردها" (مرحوم علی سجادی حسينی، 1370)

قابل توجه دانش‌آموزانی كه به چهره و شيوه تدريس معلم‌شان عادت می‌كنند و نمی‌توانند از او دل بكنند؛ و از اين رو، دوست دارند سال‌ها در يك كلاس، به تقويت پايه‌های درسی‌شان بپردازند. سر در مدرسه‌شان بعد از مدتی، تابلويی به اين مضمون نصب خواهد شد.

 

"بادكنك سفيد" (جعفر پناهی، 1373)

يك دانش‌آموز خوب بايد بداند كه يك ساعت مانده به سال تحويل، نبايد برود سراغ باباش كه در حمام مشغول ليف كشيدن است و از او پول بخواهد كه برود ماهی قرمز بخرد. تازه وقتی هم كه گرفت، نتواند آن را نگه دارد و بندازد در زير زمين مغازه مردم.

 

"شاخ گاو" (كيانوش عياری، 1374)

هميشه برای خيل عظيمی‌ از شاگردان مدرسه، درس گرفتن و پس دادنش همانند كندن شاخ غول بوده است. ولی از آنجا كه در اين دوره و زمانه ديگر غولی پيدا نمی‌شود، كندن شاخ همان حيوان خونگرم كفايت می‌كند.

 

"تعطيلات تابستانی" (فريدون حسن‌پور، 1374)

همان طور كه از نامش پيداست، اين فيلم مناسب اوقات فراغت دانش‌آموزان در فصل مربوطه می‌باشد، به شرطی كه ديگر در سينمايی مانند مرحوم "سينما آزادی" روی پرده نرود كه سرنوشتی بهتر از سوختن در آتش نصيبش نخواهد شد. (توضيح واضحات: سال 1375 كه سينما آزادی سوخت، اين فيلم روی پرده‌اش نمايش داده می‌شد.)

 

"خواهران غريب" (كيومرث پوراحمد، 1374)

وقتی والدين حواس‌شان باشد كه فرزندان دلبند دوقلوی‌‌شان را جدا از هم در دو مدرسه ثبت نام نكنند، ديگر مشكل غريبی كردن آنها پيش نمی‌آيد و ترانه "مادر من، مادر من" به چه زيبايی برای همه خواهران و پدران و مادران رمانتيك سينما، سروده خواهد شد.

 

"مسافر جنوب" (پرويز شهبازی، 1375)

فلسفه پخش اين فيلم در مدارس، اين است كه به دانش‌آموزان سر به هوا كه به سرشان هوای فرار از كلاس درس می‌زند، نشان می‌دهد كه اگر فرار كنند و به طرفی، مثلاً جنوب، بروند، كل مدرسه و كلاس و معلم و همشاگردی‌ها و والدين مجبورند بدوند دنبال بليط قطار تهران - اهواز.

 

"بچه‌های آسمان" (مجيد مجيدی، 1376)

اگر در مدرسه‌ای مسابقه‌ای گذاشتند مبنی بر دويدن و جايزه گرفتن، اصلاً درست نيست كه خواهر دانش‌آموز مورد نظر كفش نداشته باشد كه برود مدرسه؛ اگر هم مسابقه را برد، بايد به عنوان جايزه برای خواهرش كفش بخرد. (شرمنده! با اين فيلم اصلاً نمی‌توان شوخی كرد.)

 

"شهردار مدرسه" (محمدباقر خسروی، 1376)

به عنوان تمرين، برای پرورش نسل آينده شهرداران بزرگ، ديدن اين فيلم به نوجوانان توصيه می‌شود، به شرطی كه قبل از آن با كلمات و عبارات و اعدادی چون "چاله، چوله، جوی، زباله، موش، 9 شب، عوارض، مكانيزه، سد معبر، آب‌گرفتگی، تونل، دوربرگردان و 137" بتوانند جمله بسازند.

 

"آينه" (جعفر پناهی، 1377)

قابل توجه دانش‌آموزانی كه صبح، از فرط دير خوابيدن شب قبل، چشم‌شان باز نمی‌شود تا خود را در آينه ببينند كه متوجه شوند هنوز مشق شب‌شان را هم ننوشته‌اند. اين فيلم در همين مايه‌هاست.

 

"بيد و باد" (محمدعلی طالبی، 1377)

اگر همه دانش‌آموزان، در هر مقطعی از تحصيل، اين فيلم را به دقت ببينند، ياد می‌گيرند كه در طول زندگی نبايد بيدی باشند كه از اين بادها بلرزند؛ بادهايی نظير باد غرور و ساير بادهای ويران‌گر.

 

"تخته سياه" (سميرا مخملباف، 1378)

در توصيف اين فيلم همين بس كه هم‌نام يكی از وب‌نامه‌های مشهور منتشر شده در فضای دنيای مجازی، توسط خلاق‌ترين و متبحرترين نويسنده‌ها و وب‌مسترها می‌باشد.

 

"دارا و ندار" (فريدون حسن‌پور، 1378)

چنانچه شاگردان درس خود را خوب فرا بگيرند و بعد به تماشای اين فيلم بنشينند، متوجه می‌شوند كه موضوع انشای نخ‌نما شده "علم بهتر است يا ثروت؟" همچين بی‌حساب و كتاب مطرح نشده و معلوم می‌كند كه از مقدار يك من ماست، چه مقدار كره می‌توان استحصال كرد.

 

"من، ترانه، پانزده سال دارم" (رسول صدرعاملی، 1380)

وقتی خود ترانه چنين اعتراف تكان‌دهنده‌ای می‌كند، ديگر جای بخشش باقی نمی‌گذارد كه درس و مشق را ول كرده و رفته دنبال بچه‌داری. ديدن اين فيلم برای دانش‌آموزان اصلاً توصيه نمی‌شود؛ كه هيچ، از ثبت نام مجدد ترانه هم به شدت جلوگيری به عمل آمد.

 

"كلاه قرمزی و سروناز" (ايرج طهماسب، 1381)

تقريباً به هيچ چيز ربطی ندارد و دانش‌آموزان عزيز با خيال راحت می‌توانند بنشينند در كنار پدربزرگ و مادربزرگ خود، از ديدن فيلم لذت ببرند.

 

"مرد كوچك" (ابراهيم فروزش، 1381)

اگر عناصر ذكور مدارس، درس خود را خوب بخوانند و بچه خوبی باشند، همه بزرگ‌ترها، به اتفاق به آنها خواهند گفت: "آفرين! ديگه واسه خودت مردی شدی..." و اين يعنی همان مرد كوچك.

 

"روز كارنامه" (مسعود كرامتی، 1381)

واضح و مبرهن است كه يكی از سياه‌ترين فيلم‌های موجود در آرشيو سينما، كه تماشای آن برای افراد زير 50 سال (به خاطر بعضی يادآوری‌ها) ممنوع شده است، همين اثر كلاسيك و نوار (باز هم توضيح واضحات: به معنی سياه) می‌باشد. ترجيحاً همراه والدين ديده نشود.

 

"قطار كودكی" (سيروس حسن‌پور، 1381)

و بالاخره اين قطاری است كه كمتر كسی حاضر است از آن پياده شود. با اين كه در ايستگاه‌های متعددی توقف دارد اما، از تعداد مسافرانش نه تنها كاسته نمی‌شود، بلكه افراد آويزان به بدنه اين قطار، روز به روز افزايش می‌يابند. از اين كه اين مطلب آخر مقداری حسی شد، كمال تشكر را داريم!

 

با سپاس از كليه روابط عمومی، كه فيلم‌های‌شان را برای ديدن در اختيار بچه‌ها گذاشتند.

* * * * *

نتيجه منطقی تربيت مبتنی بر هرهری بودن و پوشالی بودن و باد در اشكمبه گوسفند فرستادن...

* * * * *

بزم طنازان مستقر در عالم ديگر گرم‌تر شد و "عمران صلاحی" رفت وسط جمع "صابری" و "پورثانی" و "فرجيان" و "حالت" و "گويا" و‌ "شاپور" و ... چطور می‌توان مشترك "گل‌آقا"ی چاپ برزخ شد؟!

   
 

دوشنبه   10 مهر 85

 

در راستای هفتمين جشن خانه موسيقی، طبق زيرنويس عكس، پيدا كنيد نامبرده مذكور را...

* * * * *

"سينما ماورا"ی ديشب، فيلم ماندگار و وزين "هامون"، ساخته و شاهكار استاد "داريوش مهرجويی" را به زيور پخش آراست. فيلمی كه بعد از ديدنش، مجبور شدم اكثر صحنه‌های "اجاره‌نشين‌ها" و‌ "مهمان مامان" را در ذهنم مرور كنم، بلكه از "هامون" استاد چيزی در خاطرم نماند (به فتح نون). فيلمی آشفته كه معلوم نيست چرا خيلی‌ها آن را كرده‌اند كعبه سينمای خود. "علی حاتمی" زود از دست رفت، وگرنه چنين آشفته‌گويی‌هايی در سينمای وطنی كمتر خريدار داشت.

و اما بعد؛ استاد در صحبتی فرمود: "همه ملت ايران آن را بارها و بارها ديده‌اند..." كه گمان كنم "همه ملت ايران" و "بارها و بارها" بيش از مقداری متعارف، غلو باشد! قيچی‌كاری مذكور ربطی به آشفتگی داستان و داستان‌گويی "هامون" نداشت.

   
 

يك‌شنبه   9 مهر 85

 

دل‌مشغولی ديگری از سينمای وطنی مرتفع گرديد و "كافه ترانزيت" كامبوزيا پرتوی به عنوان نماينده ايران در مراسم اهدای اسكار معرفی شد. خواستم بزنم به صحرای سينا اما ‌ديدم "مجيد مجيدی" و‌ "محمدرضا هنرمند" جزو هيأت انتخاب فيلم‌ها بودند و از همين جهت به صحرای مربوطه نمی‌زنم.

   
 

شنبه   8 مهر 85

 

نگرانی‌ها پايان يافت و الگوی كامل و مدرن و موفق زن ايرانی، توی گونی، از آسمان افتاد پايين...

   
 

چهارشنبه   5 مهر 85

 

كلاه‌بردار حرفه‌ای؛ جاعل از خدا بی‌خبر؛ دروغگوی پست؛ قاتل فراری؛ مال مردم خور؛ شرخر بی‌كله؛ بدبخت بيچاره؛ مزلف قرتی؛ شكم‌چران لاف‌زن؛ شياد بی‌رحم؛ دو دوزه ‌باز بد فرم؛ خيانت‌كار سه زنه؛ نزول‌خوار خوش‌تيپ؛ روح سرگردان بدكار؛ چشم‌چران بی‌همه‌چيز؛ خوشگل كمان‌ابروی شيطانی؛ ... همگی در ماه مبارك رمضان، از طرف سازمان فخيمه صدا و سيما (آن قسمت سيمايش)، ميهمان سفره‌های افطار و تعقيبات نماز و روزه شما هم‌وطنان مؤمن و خير خواهند بود.

   
 

سه‌شنبه   4 مهر 85

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی در محله‌ای، "گلستان يكم غربی" به شهادت برسد، مغازه تعمير دينام و باطری آن هم بايد از ورود بدحجاب و كراواتی و منكراتی جلوگيری كند! ولی معلوم نيست از عامل به منكرات يا عامل منكرات...

   
 

دوشنبه   3 مهر 85

 

مدير عامل ايران خودرو گفت: "آمار تلفات جاده‌ای ارتباطی با معيوب بودن پژو 405 ندارد."

...بلكه ارتباط مستقيمی دارد به ساختار مزوزوئيكی كوه‌ها و دره‌های مناطق مختلف و پرخطر كشور؛ پرورش ديم در حوضچه‌های پرورش ميگو در چابهار؛ شكنندگی ديواره‌های جانبی سد های نوساز؛ زير كشت خشخاش رفتن ارتفاعات استان ايلام؛ كار درست بودن زانتيا و مزدا 323؛ خودسوزی بعضی دختران در استان‌های محروم؛ قدرت اشتعال بالای بنزين در گالن‌های بيست ليتری؛ قاچاق ناجوانمردانه سوخت در استان‌های شرقی؛ بازگشايی مدارس در روز اول مهر و ترافيك مربوطه؛ چه كرده اين مرسدس E-class؛ عرضه بهداشتی زولبيا و باميه در ميادين ميوه و تره‌بار شهرداری؛ با آرزوی قبولی طاعات و عبادات مشتريان صبور محصولات متنوع ايران خودرو...

* * * * *

ديشب تلويزيون خمودمان برای من سه غافلگيری داشت. مدت‌ها بود كه اين‌طور غافلگير نشده بودم. شايد يكی از آنها زياد هم غافلگيركننده نبوده باشد اما، از دوتای‌شان نمی‌توانم بگذرم. اول اين كه اتفاقی، در برنامه زير متوسط و اكثراً ضعيف "صندلی داغ" شبكه دو، كه البته نه تنها داغ نيست، بلكه با آن ساختار فلزی‌اش از سردترين صندلی‌های موجود در بازار است، چهره‌ای ديدم كه به شدت تكانم داد و تا آخر برنامه نشاندم. "بيژن نوباوه"، خبرنگار واحد مركزی خبر، خبرنگار صدا و سيما در دفتر نيويورك، با اين ظاهر و هيبت، نيم ساعتی مبهوتم كرد. اگر با چهره او در سال‌های قبل از اوج گرفتن بيماری‌اش، در گزارش‌هايی كه از سازمان ملل می‌فرستاد يا در گزارش مستندهای خبری جنگ آشنا بوديد، اين چهره كاملاً بدون شرح است. وقتی تعريف كرد كه چگونه برای تهيه گزارش يا مستند با گروه‌اش، پانزده كيلومتر پشت خط عراقی‌ها پياده شدند و دو كيلومتر هم خوابيده روی آرنج، چهل كيلو دوربين و وسايل جانبی‌اش را روی دوش بردند، ياد گزارشگران متعهد دهه فعلی سازمان فخيمه افتادم كه برای تهيه گزارش مستند خود، با لندكروزرهای سفيدبرفی از جام‌جم تا ميدان ونك را زير باد كولر طی مسير می‌كنند و با ميكروفون بی‌سيم 200 گرمی، قدم می‌زنند تا مردم كنارشان برای گزارش گرفتن بايستند. "نوباوه" به صراحت گفت: "خدا خواسته كه من بيمار باشم و راضی‌ام به همين خواسته‌اش". غير از اجرای "احمد نجفی"، برنامه ديشب تكان‌دهنده بود.

غافلگيری دوم در شبكه فرهيختگان رخ نمود؛ برنامه "سينما ماورا" (يا به زعم خودش، ماوراء)، فيلمی نشان داد به قول دكتر "عالمی" مجری، درباره جنگ و نه جنگی. "خداحافظ رفيق"، محصول 1382 حوزه هنری، به كارگردانی "بهزاد بهزادپور". فيلمی با سه اپيزود لطيف و مليح كه در بازار فيلم‌های مزخرف فعلی در هر ژانری، يك غنيمت حساب می‌شود. بعد از ديدنش باور كردم كه "احمدرضا درويش"، پول و وقت را در "دوئل" هدر داد؛ "رسول ملاقلی‌پور" پرخاشگرانه از غم جنگ می‌گويد؛ حتی "ابراهيم حاتمی‌كيا" بی‌جهت در فيلم‌هايش از رگ گردن "پرويز پرستويی" مايه می‌گذارد. "خداحافظ رفيق" به جای همه اين‌ها و بهتر كار كرد. مدت‌ها بود برای فيلم ايرانی اين‌چنين از عنوان‌بندی اول تا آخر ننشسته بودم. خجالت می‌كشم اگر حتی به "سرود تولد" فكر كنم يا بخواهم وقتم را تلف "آتش بس" كنم يا چشمم را خسته "گرگ وميش".

غافلگيری سوم هم كه البته درجه خفيفی داشت، باز هم چهره بود. "بهزادپور" را با آن هيكل تركه‌ای و سبيل متوسط و ريش كم‌پشت و دوندگی چست و چابك در فيلم‌های "مخملباف" و "ملاقلی‌پور" بيشتر می‌شناختم تا اين آدم گوشت‌دار تر و تميز اصلاح كرده عينك بندی پنسی آستين كوتاه‌ پوش. سينماست ديگر؛ با همه جلوه‌های ويژه‌اش...

ظاهراً اين غافلگيری‌ها در راستای يادآوری سال‌های درگيری ما در جنگ بود. سال‌هايی كه محال است متولدين 1367 به بعد، آن را به ياد بياورند.

   
 

يك‌شنبه   2 مهر 85

 

خواهرم! اين گونه كه تو تجمع اعتراض‌آميز می‌كنی، "پاپ" كه هچ؛ ساير اسلام‌ستيزان عالم فانی هم هوس توهين به سرشان خواهد زد. اعتراض حق مسلم توست اما، زياد هم سخت نگير.

   
 

شنبه   1 مهر 85

 

آب‌سردكن‌ها را از لوله قطع كنيد؛ يخچال‌ها را قفل بزنيد و از برق بكشيد؛ ليوان‌ها را معدوم كنيد؛ كوچك‌ترين اثری از نان ديديد معدومش كنيد؛ هر سری پشت ميزی پنهان شد آژير را به صدا در آوريد؛ بگيريد؛ ببنديد؛ بزنيد... به شما تبريك می‌گوييم، وارد ماه ميهمانی خدا شده‌ايد. چه معنی دارد كسی روزه نباشد در حالی كه ما روزه‌ايم...

* * * * *

وقتی هزاران نفر غر می‌زنند كه "اين چه تصويری است كه صفحه اول گذاشته‌ای؟!"، وجداناً دستی می‌برم و سر ماجرا را می‌پرانم، تا ديگر كسی از ديدن آن اخم كذايی خوف نكند.

   
 

صفحه اول . نوشته . عکس

 

This site is designed by Mohammadreza Jamalifard  2004