|
مطلبی
فرستادم برای وبنامه "تخته
سياه" سايت گلآقا، پيغام آمد كه "دير فرستادی، مطلبت سوخت"
(قريب به مضمون)؛ و از آنجايی كه يادم نمیآيد مهلتی داده باشند، برای
جلوگيری از هرگونه سوء استفاده استكبار از اين ديركرد، آن نوشته را
برای خودم میچاپم، باشد كه دفعه بعد انسان شوم (خدا هم اين صفحات شخصی
تريبونگونه را از آدم نگيرد):
«گزيده
فرهنگ فيلمهای سينمايی - دانشآموزی - وطنی، با اندكی تلخيص و تفسير و
نقد "كلاس" ايك!»
"دونده" (امير نادری، 1363)
از
آنجايی كه نسل امروز تحرك كمتری نسبت به نسل ديروز دارد و نيز از
آنجايی كه فرزندان هم در آينده بايد مانند والدينشان در طول زندگی
دنبال خيلی چيزها بدوند، نمايش اين فيلم در مدارس توصيه میشود. هم تن
و بدن بچهها گرم میشود، هم يك اثر كلاسيك سينمای كودك و نوجوان از
خاك خوردن در میآيد.
"شهر
موشها" (مرضيه برومند و محمدعلی طالبی، 1364)
دانشآموزانی كه در دوران تحصيل مفتخر به افتخارآفرينیهای آنچنانی
میشوند و روی هر چه تنبل است را سفيد میكنند، هنگام دريافت كارنامه
خود، معمولاً با جانوری مشهور به "موش" احساس همذاتپنداری عجيبی
میكنند كه اگر آنها را كنار هم جمع كنيم، خود، تبديل به يك مدرسه
خواهد شد به همين نام.
"خانه
دوست كجاست؟" (عباس كيارستمی، 1365)
بسيار
پيش آمده كه دانشآموزی برای راحتی كار خودش، دفتر بغلدستی را میگيرد
تا مسأله آخر را زودی بنويسد و پس بدهد، اما ناغافل زنگ آخر میخورد و
دوستش زودتر آزادی را در آغوش میكشد و میرود و اين طفلك مجبور میشود
تا پاسی از شب، نشانی منزلش را پيدا كند تا روز بعد معلم هر دو را
توبيخ نكند.
"دزد
عروسكها" (محمدرضا هنرمند، 1368)
گمان
نكنم اين فيلم برای نوجوانان بدآموزی نداشته باشد. اول اين كه
دانشآموز نبايد در اين سن و سال با عروسك بازی كند. دوم اين كه چه
معنی دارد با مفهوم دزد و دزدی به اين زودی آشنا شود. سوم اين كه...
بابا جان، حالا اشكال ندارد؛ خودش میداند اين يك فيلم است.
"شهر
در دست بچهها" (اسماعيل براری، 1370)
اگر
فيلم قبلی اندكی بدآموزی داشت، اين يكی نهايت بدآموزی را دارد.
بزرگترها كه شهر دستشان است، وضعيت چنين است؛ وای به حال وقتی كه يك
مشت بچه مدرسهای بيايند سر كار.
"مدرسه
پيرمردها" (مرحوم علی سجادی حسينی، 1370)
قابل
توجه دانشآموزانی كه به چهره و شيوه تدريس معلمشان عادت میكنند و
نمیتوانند از او دل بكنند؛ و از اين رو، دوست دارند سالها در يك
كلاس، به تقويت پايههای درسیشان بپردازند. سر در مدرسهشان بعد از
مدتی، تابلويی به اين مضمون نصب خواهد شد.
"بادكنك سفيد" (جعفر پناهی، 1373)
يك
دانشآموز خوب بايد بداند كه يك ساعت مانده به سال تحويل، نبايد برود
سراغ باباش كه در حمام مشغول ليف كشيدن است و از او پول بخواهد كه برود
ماهی قرمز بخرد. تازه وقتی هم كه گرفت، نتواند آن را نگه دارد و بندازد
در زير زمين مغازه مردم.
"شاخ
گاو" (كيانوش عياری، 1374)
هميشه
برای خيل عظيمی از شاگردان مدرسه، درس گرفتن و پس دادنش همانند كندن
شاخ غول بوده است. ولی از آنجا كه در اين دوره و زمانه ديگر غولی پيدا
نمیشود، كندن شاخ همان حيوان خونگرم كفايت میكند.
"تعطيلات تابستانی" (فريدون حسنپور، 1374)
همان
طور كه از نامش پيداست، اين فيلم مناسب اوقات فراغت دانشآموزان در فصل
مربوطه میباشد، به شرطی كه ديگر در سينمايی مانند مرحوم "سينما آزادی"
روی پرده نرود كه سرنوشتی بهتر از سوختن در آتش نصيبش نخواهد شد.
(توضيح واضحات: سال 1375 كه سينما آزادی سوخت، اين فيلم روی پردهاش
نمايش داده میشد.)
"خواهران غريب" (كيومرث پوراحمد، 1374)
وقتی
والدين حواسشان باشد كه فرزندان دلبند دوقلویشان را جدا از هم در دو
مدرسه ثبت نام نكنند، ديگر مشكل غريبی كردن آنها پيش نمیآيد و ترانه
"مادر من، مادر من" به چه زيبايی برای همه خواهران و پدران و مادران
رمانتيك سينما، سروده خواهد شد.
"مسافر
جنوب" (پرويز شهبازی، 1375)
فلسفه
پخش اين فيلم در مدارس، اين است كه به دانشآموزان سر به هوا كه به
سرشان هوای فرار از كلاس درس میزند، نشان میدهد كه اگر فرار كنند و
به طرفی، مثلاً جنوب، بروند، كل مدرسه و كلاس و معلم و همشاگردیها و
والدين مجبورند بدوند دنبال بليط قطار تهران - اهواز.
"بچههای آسمان" (مجيد مجيدی، 1376)
اگر در
مدرسهای مسابقهای گذاشتند مبنی بر دويدن و جايزه گرفتن، اصلاً درست
نيست كه خواهر دانشآموز مورد نظر كفش نداشته باشد كه برود مدرسه؛ اگر
هم مسابقه را برد، بايد به عنوان جايزه برای خواهرش كفش بخرد. (شرمنده!
با اين فيلم اصلاً نمیتوان شوخی كرد.)
"شهردار مدرسه" (محمدباقر خسروی، 1376)
به
عنوان تمرين، برای پرورش نسل آينده شهرداران بزرگ، ديدن اين فيلم به
نوجوانان توصيه میشود، به شرطی كه قبل از آن با كلمات و عبارات و
اعدادی چون "چاله، چوله، جوی، زباله، موش، 9 شب، عوارض، مكانيزه، سد
معبر، آبگرفتگی، تونل، دوربرگردان و 137" بتوانند جمله بسازند.
"آينه"
(جعفر پناهی، 1377)
قابل
توجه دانشآموزانی كه صبح، از فرط دير خوابيدن شب قبل، چشمشان باز
نمیشود تا خود را در آينه ببينند كه متوجه شوند هنوز مشق شبشان را هم
ننوشتهاند. اين فيلم در همين مايههاست.
"بيد و
باد" (محمدعلی طالبی، 1377)
اگر
همه دانشآموزان، در هر مقطعی از تحصيل، اين فيلم را به دقت ببينند،
ياد میگيرند كه در طول زندگی نبايد بيدی باشند كه از اين بادها
بلرزند؛ بادهايی نظير باد غرور و ساير بادهای ويرانگر.
"تخته
سياه" (سميرا مخملباف، 1378)
در
توصيف اين فيلم همين بس كه همنام يكی از وبنامههای مشهور منتشر شده
در فضای دنيای مجازی، توسط خلاقترين و متبحرترين نويسندهها و
وبمسترها میباشد.
"دارا
و ندار" (فريدون حسنپور، 1378)
چنانچه
شاگردان درس خود را خوب فرا بگيرند و بعد به تماشای اين فيلم بنشينند،
متوجه میشوند كه موضوع انشای نخنما شده "علم بهتر است يا ثروت؟"
همچين بیحساب و كتاب مطرح نشده و معلوم میكند كه از مقدار يك من
ماست، چه مقدار كره میتوان استحصال كرد.
"من،
ترانه، پانزده سال دارم" (رسول صدرعاملی، 1380)
وقتی
خود ترانه چنين اعتراف تكاندهندهای میكند، ديگر جای بخشش باقی
نمیگذارد كه درس و مشق را ول كرده و رفته دنبال بچهداری. ديدن اين
فيلم برای دانشآموزان اصلاً توصيه نمیشود؛ كه هيچ، از ثبت نام مجدد
ترانه هم به شدت جلوگيری به عمل آمد.
"كلاه
قرمزی و سروناز" (ايرج طهماسب، 1381)
تقريباً به هيچ چيز ربطی ندارد و دانشآموزان عزيز با خيال راحت
میتوانند بنشينند در كنار پدربزرگ و مادربزرگ خود، از ديدن فيلم لذت
ببرند.
"مرد
كوچك" (ابراهيم فروزش، 1381)
اگر
عناصر ذكور مدارس، درس خود را خوب بخوانند و بچه خوبی باشند، همه
بزرگترها، به اتفاق به آنها خواهند گفت: "آفرين! ديگه واسه خودت مردی
شدی..." و اين يعنی همان مرد كوچك.
"روز
كارنامه" (مسعود كرامتی، 1381)
واضح و
مبرهن است كه يكی از سياهترين فيلمهای موجود در آرشيو سينما، كه
تماشای آن برای افراد زير 50 سال (به خاطر بعضی يادآوریها) ممنوع شده
است، همين اثر كلاسيك و نوار (باز هم توضيح واضحات: به معنی سياه)
میباشد. ترجيحاً همراه والدين ديده نشود.
"قطار
كودكی" (سيروس حسنپور، 1381)
و
بالاخره اين قطاری است كه كمتر كسی حاضر است از آن پياده شود. با اين
كه در ايستگاههای متعددی توقف دارد اما، از تعداد مسافرانش نه تنها
كاسته نمیشود، بلكه افراد آويزان به بدنه اين قطار، روز به روز افزايش
میيابند. از اين كه اين مطلب آخر مقداری حسی شد، كمال تشكر را داريم!
با
سپاس از كليه روابط عمومی، كه فيلمهایشان را برای ديدن در اختيار
بچهها گذاشتند.
* * * * *
نتيجه منطقی تربيت
مبتنی بر هرهری بودن و پوشالی بودن و باد در اشكمبه گوسفند فرستادن...
* * * * *
بزم
طنازان مستقر در عالم ديگر گرمتر شد و "عمران صلاحی"
رفت وسط جمع "صابری" و
"پورثانی" و "فرجيان" و "حالت" و "گويا" و "شاپور" و ... چطور میتوان
مشترك "گلآقا"ی چاپ برزخ شد؟! |