صفحه اول . نوشته . عکس

 

ماه جاری

 
 

شنبه   30 ارديبهشت 85

 

حسين رضازاده؛ دارای تأييده اتحاديه اروپا

اول، رضازاده واتا می‌خورد؛

دوم، رضازاده واتا نمی‌خورد ولی پولش را گرفته؛

سوم، رضازاده در واتا از يك تا صد درصد سهم دارد؛

چهارم، صاحب واتا عاشق هيكل رضازاده است؛

پنجم، با فتوشاپ جای كاپ واتا گذاشته‌اند؛

ششم، هر كس واتا بنوشد می‌شود هيكل توپ؛

هفتم، هميشه گلزار، يك دفعه هم حاج حسين؛

   

چهار شنبه   27 ارديبهشت 85

 

"مستدام باد جوشش 22 بهمن 1357"

             "بنياد مستضعفان"

كف يك فقره بشقاب ملامين، موجود در آبدارخانه يكی از سازمان‌های دولتی...

 

 

 

 

* * * * *

ناقلان اخبار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار، چنين نقل می‌كنند و چنان به چشم ديده ديدند كه شاهنامه استاد فردوسی آن‌گونه به زيور روخوانی و ژرف‌انديشی و تعمق و تدبر آراسته شد، كه اگر نبود صبر و صبوری فردوسی شناسان فرهيخته، اختيار عقل و هوش و كردار و رفتار حضار به كل از كف می‌رفت. در پی تلاش دلسوختگان از برای يافتن ردی از سبزی و درخت و رود و جانور و درنده و جهنده در لابلای ابيات مردافكن استاد، اول نتيجه حاصل شد كه شاهنامه بويی از سبزينگی و حيات وحش نبرده، اما با جهد ممتد و صدچندان معلوم شد كه استاد به چيزی جز محيط زيست اطراف خود و سلطان محمود، نپرداخته و اصلاً يكی از شرايط و اسباب خلق شاهنامه، جلوس اجلال مرحوم فردوسی در زير يكی از كهن درختان وادی طوس بوده است. البته با همان جهد قبلی نيز آشكار شد كه استاد دستی هم در تفكيك زباله از مبداء، گرچه از دور، داشته است. به هر حال، از حجم حضور دلباختگان رخش و تهمينه و گشتاسب و لهراسب، زمين شد شش و آسمان گشت هشت.

   

سه شنبه   26 ارديبهشت 85

 

بی عرضگی اگر چنين تعريفی ندارد، پس چه دارد؟!!

* * * * *

باز هم تهاجم؛ باز هم هجوم به آثار فرهنگی هنری تاريخی در اين كهن مرز و بوم؛ سكوت تا كی؟! نجابت تا كی؟! عادت كرده‌ايم كه هر روز از خواب برخيزيم و ببينيم يكی ديگر از برگه‌های هويت‌مان پاره پاره شده‌است. غفلت پاسبانان ارزش‌های لا يتناهی اين سرزمين گناهی است نابخشودنی. تا كی بايد شاهد هجمه آثار خاطره‌انگيز در سطح شهر زيبای تهران باشيم؟! تا كی بايد غافل باشيم از وجود ذی‌جود ميادين مدور شهر؟! همشهری؛ كجايی كه ميدان اختياريه‌ات را باد برد...!

   

دو شنبه   25 ارديبهشت 85

 

تبريك می‌گويم روز تولد فردوسی را ...، نه! روز وفات فردوسی را ...، نه! روز تأسيس شاهنامه را به همه فردوسی شناسان، فردوسی دوستان، فردوسی پرستان، شاهنامه پژوهان، شاهنامه خوانان، پرده خوانان، نقالان، كباده گيران، كتل اندازان، شهرداری منطقه 6 تهران، بانك ملی شعبه ميدان فردوسی، دستگاه خودپرداز بانك سپه نبش همان ميدان، اساتيد معظم ادبيات كهن فارسی، انجمن‌های پاسداشت مقام شامخ فردوسی، NGO های فعال در امر فردوسی پروری، نويسنده‌های بخش‌های مختلف راديو پيام، گوينده‌های همان بخش‌های مختلف، بچه پايين پای فردوسی كه سنگ شد بس كه بزرگ نشد و سرانجام خود استاد كه نگاهش به جنوب تهران خشكيد بس كه رنج سی ساله‌اش را در كوی و برزن قيمه قورمه كردند و می‌كنند و به طرز وقيحانه‌ای خواهند كرد.

   

شنبه   23 ارديبهشت 85

 

"مايكل جكسون در كيش می‌خواند."

"سفر پسر آنتونيو باندراس به ايران"

"حضور يكی از مدل‌های ايتاليايی در تهران"

"...

چشمانتان را بيخود گرد نكنيد؛ خبری نيست؛ آقای امير شمس (معروف به مدرس آبرنگ) در تهران نقاشی آبرنگ درس می‌دهد و در ساختمان اسكان دنبال مشتری می‌گردد. حالا ربط آبرنگ به دو تا طره‌ی روی پيشانی و يقه باز و نگاه مكش مرگ من چيست، خود داند. البته بحث گربه و گوشت و پيف پيف از طرف بنده هم خالی از معانی مرتبط نمی‌باشد. به قول شاعر فرهيخته: استاد كه تو باشی، شاگرد به چه كار آيد...

   

دو شنبه   18 ارديبهشت 85

 

صحنه‌های رسمی همان قرار ديروز در پارك ملت تهران كه به چشمم خورد؛ خدا اين پارك را برای جماعت سمبليك پسند حفظ كند؛

اين هم صحنه‌های نيمه رسمی...

   

يك شنبه   17 ارديبهشت 85

 

فردا 9 صبح، پارك ملت تهران، امت جان بركف و هميشه در صحنه‌ی زير 6 سال، با مشت‌هايی گره كرده و ضرباتی كوبنده چون گرزی آهنين و با نگاهی آتشين، بر دهان ياوه‌گويان خواهند كوفت؛ باشد كه آيندگان پند گيرند و بدانند كه هنگام وقوع زلزله در هر مقياس و ريشتری، بايد چه كرد و چه نكرد. حضور وابستگان سببی و نسبی و الكی آن نوگلان نشكفته، موجب امتنان برگزاركنندگان از جان مايه گذاشته خواهد شد.

* * * * *

يكی از مناظری كه ما از وجودش تقريباً غافليم، همين سرسبزی مسحور كننده خيابان ولی‌عصر(عج) محدوده جام جم است. سرشاخه‌های به هم رسيده و به هم تنيده چنارهای دو طرف خيابان، در اوايل بهار، به راحتی به سبزی و صفای جنگل‌های سيسنگان و نور و عباس‌آباد شمال كشور تنه می‌زند. حيف اين مواهب كه بعد از يكی دو ماه، چنان می‌سوزند و تيره می‌شوند كه ديگر شباهتی به آن جناگل نخواهند داشت؛ لياقت‌شان را نداريم.

* * * * *

بابا دست مريزاد... بنازم به اين غيرت و همت و تعصب و حضانت و وكالت و راست‌قامتی و پايبندی به اصول و فروع دين و ديانت و سياست... چقدر آزادمنشی و بيداری و هوشياری در برابر استكبارات جهانی... گير داده‌ايم اساسی... ول كن تا ول كنم...

بگذريم، جناب! چند كيلو دانماركی می‌خواستيد؟ راستی خوب شد فرانسوی‌ها دست به قلم نشدند وگرنه بايد می‌رفتيم به جای شيرينی ناپلئونی، شيرينی شاه‌عباسی به دوماد تعارف می‌كرديم!

   

سه شنبه   12 ارديبهشت 85

 

اين كلمه "فاخر" هم خيلی بامزه است. البته بعضی جاها كه می‌نشيند بامزه می‌شود. يكی‌اش همين "فيلم‌نامه فاخر". بنياد سينمايی فارابی چند فيلم‌نامه فاخر را تصويب كرده‌است؛ حضرت ابوطالب،ام‌البنين، نواب،... يعنی هر فيلم‌نامه‌ای كه مربوط شود به اسلام و مسلمين، می‌شود فاخر حتی اگر يك متن سطح پايين بی‌چفت و بست باشد. چون داستان درباره حضرت ابوطالب است پس حتماً شامل فخر می‌باشد. با اين حساب فيلم‌نامه "آژانس شيشه‌ای" و "رنگ خدا" و "بچه‌های آسمان" و "آدم برفی" و "پيانو" و "مخمصه" و "داستان عامه پسند" و "سگ‌دانی" و ... می‌شود كشك و مبتذل و خاك بر سر؛ و مجموعه‌های مثلاً مذهبی و تاريخی زير سطح صفر تلويزيون می‌شود فاخر! بندگان خدا، به جای اين كه بگويند فيلم‌نامه‌ای درباره فلان شخصيت فاخر، می‌گويند فيلم‌نامه فاخر درباره فلان شخصيت. هر چه را كه بشود چسباند به اسلام و هويت ايرانی كه الزاماً فاخر نمی‌گردد؛ نمونه‌اش هم هر آن چه كه ديده‌ايم!

* * * * *

معلم عزيزم، روزت مبارك

روز معلم چه روزی است؟ روز ترور مسلحانه منجر به فوت دكتر مطهری در سال‌ها پيش. اصابت چند گلوله به سر و پاشيدن خون روی صورت و لباس و پياده‌رو. امروز كودكان دلبندمان گل می‌خرند و با لبخند و شيرينی و كلی شيطنت از معلم خود تشكر می‌كنند. بعضی معلم‌ها و مديران فهيم و خردمند هم در كلاس‌ها داد سخن می‌دهند از كيفيت و كميت كشته شدن استاد. بچه‌ها هم با تصور كردن متلاشی شدن سر و كله آدمی لب برمی‌چينند و ابروان گره می‌اندازند و آرزو می‌كنند كه هيچ وقت چنين بلايی را نه ببينند نه بر سرشان بيايد. از بلندگوهای مدرسه هم سرود "ای مجاهد، شهيد مطهر" با صدای قرن‌آشنای گلريز پخش می‌شود، كه از ابتدا تا انتها يادآور سال‌های فراموش شده است. استاد مطهری روز تولد نداشته است؟! روز آغاز خدمت در كلاس‌ها را كسی به ياد نداشته است؟! حداقل چنين روزی را با مناسبت دلنشين‌تری گرامی بداريم. در كلاس‌ها و مدارس و خانه‌ها به اندازه كافی خمودی و سستی و بی هويتی فرهنگی جولان می‌دهد و ديگر نيازی به مغشوش كردن و ماندگار كردن ذهن بچه‌ها در مرگ و كشته شدن نيست. به قيافه كودكان مدرسه‌رو كه نگاه می‌كنيم با چهره‌های خواب‌آلود و نيمه مأيوسی روبروييم كه فرقی نمی‌كند سر صبح باشد يا وسط روز؛ نه علم‌آموزی رخ می‌دهد نه تربيت روحی جاری می‌شود؛ معلم هم خسته است از جنب و جوش شيطنك‌ها. نشانی كدام شور و هيجان تعليم و تعلم را می‌دهيم؟!

حال هی گل بخريم و هی گل ببريم...

   

چهار شنبه   6 ارديبهشت 85

 

يکی از دوستان سابق (آرزوی فعلی مان نبودن سر روی تن ديگری است) شنبه گذشته به من گفت: نمی ری (با فتح نون) بعد از ده روز مطلب نوشتی! اين را نقل کردم که به او گفته باشم اين چند مطلبی که نوشتم ربطی به حرف تو نداشته، گمان باطل الکی هم مبر (که احتمالاً هم نبرده ای)...

* * * * *

چند روزی است که عکسی نقل محافل اينترنتی شده و جماعت وبگرد، آن را لينک به لينک می کنند. مردی در حال بوسيدن زنی در پياده روی شلوغی در مرکز تهران؛ نکته با مزه توضيحی است که به اين عکس سنجاق شده و آن هم منتظر بودن يک پليس زن برای دستگيری آن دختر است. البته پشت زن پليس به دوربين مانده. نمی دانم جماعت وبگرد چقدر به اين عکس بها داده اند ولی می دانم که خيلی ها جدی گرفته اند. طفلکی ها... حال چند نکته تقريباً با مزه؛ اول اين که اين عکس از دو آژانس عکس متفاوت در سايت ياهو گذاشته شد؛ دوم آن که ميزانسن عکس فوق العاده طبيعی و شکاری است و کسی منتظر چيزی يا رخدادی شبيه دستگيری يا مسأله مسخره ديگری نيست؛ سوم اين که معلوم نيست که اين توضيح بی ربط را کدام آدم بی ربط تری چسبانده زير عکس؟! يک زن چادری پشت به دوربين که احتمالاً عابر بوده، پليس زن بودنش نهايت مزاح نويسنده است. انگار پليس بيکار است اين ها را دستگير کند (به فرض رؤيت) پليس اگر ببيند می گويد برويد ماچ آخرتان را هم بکنيد که وقت رفتن است؟! در ضمن ظاهر دختر چيزی نيست که مشمول تذکر کذايی مأمورين بشود. بماند که فاصله اين زن چادری با دختر و پسر به فاصله يک پليس با متهم به هيچ وجه نمی خورد اصلاً سمت و سوی اين زن در جهت مخالف آن دو است؛ چهارم اين که عکاس کاملاً ناشناس است. ياهو هم خيلی غير حرفه ای (بر خلاف بقيه عکس های خبريش که همگی صاحب و خالق مشخصی دارند) از دو آژانس رويترز و آسوشيتدپرس عکس را گذاشته که اصلاً اصالتی ندارد، يک توضيح بی ارزش هم کنارش داده است. کادر بسته شده دو عکس يکی است ولی هر کدام اندازه دلخواهش را بريده. در کل عکسی است که احتمال قريب به يقين عکاس آماتوری به طور کاملاً تصادفی و به قول معروف شکار لحظه ای آن را گرفته و هيچ دخلی هم به اين برنامه گشت ارشاد نيروی انتظامی ندارد. اين توضيح به درد همان وبگردهای بی حواس هوچی می خورد که بدون توجه به جنبه های عقلانی يک عکس، لينک آن را همين طور برای هم نشخوار کرده و لذت می برند از تشويش اذهان خصوصی که به هر مزخرفی دل خوش می کنند و ننه من غريبم بازی در می آورند که ای هوار ما را گرفتند، يعنی يک بوسه هم نمی شود وسط پياده روی اين مملکت گرفت؟! در مجموع يادتان باشد قبل از دستگيری به حساب ماچ های هم برسيد تا خدای ناکرده مديون نمانيد.

   

سه شنبه   5 ارديبهشت 85

 

اصولاً گربه در چند حالت گم می شود؛ يا وحشی شده و فرار کرده، که ديگر نمی شود آن را گرفت؛ يا اهلی بوده، که ديگر چرا فرار کرده؛ يا حواس صاحبش نبوده و آن را جا گذاشته، که با اين صاحب حواس پرت پيدا نشود بهتر است؛ يا عاشق گربه همسايه شده و با هم فرار کرده اند، که با اجرای طرح عقيم سازی گربه های تهران راه به جايی نمی برد؛ يا دزديده شده، که چشم صاحبش کور خرجش کند؛ يا يک موش تهرانی او را بلعيده، که صورت مسأله پاک است؛ يا ...  ای بابا، گربه است ديگر، خودش را لوس کرده جايی قایم شده، نه کولی بازی دارد نه تشکر...

   

دو شنبه   4 ارديبهشت 85

 

جشنواره فيلم کن امسال هيچ فيلمی را از ايران نپذيرفت و با اين کارش کيفيت خود را بسيار بالاتر برد. بالاخره مسؤولين برگزاری جشنواره فهميدند که تا به حال وقت خود و مردم و هيأت داوران و سينماداران را تلف کرده بودند با پخش خزعبلات بی چفت و بست ايرانی. چند دوره قبل که "کوئينتين تارانتينو" رئيس هيأت داوران بخش مسابقه جشنواره کن بود، در نطق پايانی و بيانيه هيأت، به سينمای ايران و متوليان و کارگردانانش پيغام داد که هر تصوير جفنگ و متحرکی را به اسم سينما قالب بيننده نکنيد و گمان نبريد اين آلودگی های تصويری که به هم چسبانده ايد، نامش فيلم است. سينما ادبيات دارد ، سينما الفبا دارد، سينما قانون دارد، برويد فيلم ديگران را ببينيد، برويد فيلم خوب ببينيد و ياد بگيريد... و صد البته اين بيانيه در مطبوعات درپيتي و حتی رسمی داخلی چاپ نشد جز ضميمه همشهری سابق و خود سايت جشنواره. امسال هم به هر دليل جشنواره از عقل و منطقش استفاده کرد و خود و مخاطبان را از آفت سينمای ايران محفوظ نگه داشت؛ باشد که ديگر جشنواره ها هم پند گيرند...

   

يک شنبه   3 ارديبهشت 85

 

ظاهراً ديروز اولين روز اجرای طرح گشت ارشاد از طرف نيروی انتظامی بود. نسل جديد از نيروهای جوان و تعليم ديده پليس زن با الگانس های مرتب که نه کثيف هستند نه شيشه هايشان شکسته است و نه تصادفی، در خيابان های پايتخت مستقر شدند. اولين نکته جالب همين حضور جوان های پليس است. دهه 60 نسل اولی بود که با گشت زينب مشغول کار بودند که متأسفانه در ذهن متدينين هم اثر خوبی نگذاشتند چه برسد به ذهن متقرتنين! دومين نکته جالب عدم برخورد قهرآميز است که همين نکته باعث شد دخترکان سر به هوا با نيش های باز تذکرات را گوش دهند و به کار گيرند. سومين نکته جالب برگزاری جلسه توجيهی فرمانده نيروی انتظامی بود که انعکاس خبری خوبی هم داشت که ملت بدانند اين نيروها همين طور الکی در خيابان ها نمی چرخند. چهارمين نکته هيچ ربطی به موارد قبلی ندارد و آن همانا از هم گسيختگی فرهنگی و معرفتی مردم سابقاً شهيدپرور پايتخت نشين است. در خلال همين گشت صحنه هايی بود که مأمور انتظامی تذکری را به دخترکی عظيم الجثه به همراه مادرش می دهد. نوک پيکان تذکر به سوی دخترک است غافل از اين که اصل مشکل همان مادر پا به سن گذاشته ای است که تکه پارچه ای در قواره دم کنی (اندازه متوسط) بر سر گذاشته و با پاهای از ساق برهنه با دست پرورده اش مشغول شاپينگ است. دخترک مورد عتاب است و مادر منتظر تا ارشاد طفلش تمام شود. معلوم نيست اين دختر در کدام دامن عفيفی بايد رشد می کرده؛ معلوم نيست اين طفلان که همگی متولدين دهه 60 و 70 شمسی خودمان هستند از چه بستری به چنين آشفتگی ای رسيده اند؛ وقتی به طفل می گوييم بپوشان ولی خود عريانيم، اين ارشاد راه به کدام جهت می برد؟! آشفتگی ذهن جوان الکی خوش ول معطل خيابان گرد تهرانی که دل مادرش به کلاس و دانشگاه رفتنش خوش است، از کدام ظرف بيرون جهيده که به دنبال تصفيه مظروفش هستيم؟! اين ارشاد به شدت لازم است ولی از درون مدارس و خانواده ها. در مدارس و خانه ها دخترکان و پسرکان در هيچ و پوچ دست و پا می زنند. نه سر معنويت را درک می کنند نه ته معرفت را. به کدام آموزش و پرورش دل خوش دارند؟! کدام پدر آموزه های فرهنگی را در خود تجلی می دهد که فرزندش الگو گيرد؟! کدام آرامش و وقار را مادر در حق طفلش روا می دارد که او هم آرام گيرد؟! دلمشغولی کاذب شغل و مسکن و بخور و بخواب را در ذهن خميری کودک می چپانيم و توقع داريم به اصول پايبندی نشان دهد و سنگ تمدن و فرهنگ و اعتقاد به سينه زند. معلمی و آموزشگری را تا سطح زير انسانی ارتقا مدرک و درجه و امتياز و گواهی اتمام دوره تنزل داده ايم و توقع داريم کودکانی هوشمند و وفادار به انسانيت از اين قيف معکوس بيرون افتد. اين تکه شالی که روی سر عروسکی از پيش و پس عفاف را عرضه می کند، از تبار همان دم کنی سر کنی مادری است که تمرين نجابت نکرد و اين زينت های زنانه پسرک پوچ مسلک، از عقوبت همان هرهری بودن پدری است که دخل سور را بر خرج روح ترجيح داد.

   

شنبه   2 ارديبهشت 85

 

در تأييد فرمايشات قبلی بنده، صدابردار مجموعه "زندگی به شرط خنده"، (قافيه جور شد) آستين هايش را بالا زده و مشغول نوشتن فيلمنامه برای اين مجموعه درپيت است. راست و دروغش با اين...

* * * * *

خدايا تو را شاکرم؛ خدايا تو را بنده ام؛ خدايا تو منانی؛ تو بر سر ما منت گذاری؛ تو را شکر می کنم که پلشتی را از ما دور کردی؛ تو را شاکرم که مصيبت ها را از مردم ما دور کردی؛ تو را شاکرم که ما را بنده خود کردی؛ تو را شاکرم که جوانان ما را مؤدب به آداب نيکو کردی؛ تو را شاکرم که اين گل ها را نصيب ما کردی؛ تو را شاکرم که ما را آخر اخلاق و تربيت و الگوی جوانان غيور اين مرز و بوم قرار دادی؛ تو را شاکرم و نماز شکر به جا می آورم که جام قهرمانی را اهدامان کردی؛ وای خدا... آبيته؛ چهار تايی هاش ش ش ش

   
 

صفحه اول . نوشته . عکس

 

This site is designed by Mohammadreza Jamalifard  2004