صفحه اول . نوشته . عکس

 

ماه جاری

 
 
 

شنبه   31 تیر 85

 

ديروز طی مراسم با شكوهی وارد تونل افتخارآفرين رسالت شدم و تا آمدم به خود ببالم و سرشار بشوم از بالندگی به تخصص متخصصين داخلی، تونل تمام شد رفت پی كارش. هر چه چشم چرخاندم بر ديوار و  كف و كنار تونل كه گذر 9 ساله زمان را ببينم، رؤيت نشد كه نشد.

* * * * *

در پی برگزاری نمايش پوشش زنان اسلامی توسط وزارت كشور، استانداری تهران و نيروی انتظامی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با همكاری سازمان تبليغات اسلامی و كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان، اقدام به برپايی نمايشگاه فن‌آوری و تجهيزات موشك‌های رهياب دوربرد هدف‌گير خنثی‌ساز ضد نفر كرد. بازديد برای عموم آزاد نبوده و فقط خاله‌ام با مامانم می‌تونن برن!

* * * * *

پوشش زنان اسلامی؛ پوشش اسلامی زنان؛ زنان با پوشش اسلامی؛ اسلام با زنان پوشيده؛ زنان اسلام پوشيده؛ اسلام پوشيده‌ی زنان؛ زنان مسلمان هستند؛ مسلمانان زن هستند؛... مسأله كدام است؟! خواهرم؛ حجاب تو، كوبنده‌تر از عريانی آن يكی خواهرم است.

   
 

چهار شنبه   28 تیر 85

 

دختربچه‌های اسرائيلی روی كلاهك موشك‌های‌شان برای بچه‌های لبنانی پيام مرگ نوشتند و عصر همان روز كودكان لبنانی پيام را دريافت كردند. فوق‌العاده متأسفم كه غيرت اسرائيليان برای بقا در اين دنيا از ملت و دولت اعراب به مراتب بيشتر است. متأسفم برای همه شكم‌گنده‌های شكم‌چران خليج...

* * * * *

«ليلی با ما بود» يا اولين نشست تخصصی بررسی فيلم‌نامه طنز؛ به همت دفتر طنز حوزه هنری؛ سالن شماره 2 تالار انديشه؛ پخش نسخه كوتاه و گزيده فيلم "ليلی با من است"؛ با حضور رضا مقصودی (فيلم‌نامه نويس) در چپ و مسعود فراستی (منتقد) در راست و مجری‌گری! جلال سميعی (سرپرست كارگاه نوپای فيلم‌نامه طنز حوزه هنری) در وسط تصوير و حضور تعدادی از طنازان حوزه مكتوب و مسموع (از نوع شبكه جوانش) در پشت سر، كه ديروز از ساعت 6 عصر تا هشت و نيم شب برگزار شد. تكمله: ريزی افراد در عكس، به جايگاه عكاس مربوط است، دماغ خود را بی‌جهت به مانيتور نچسبانيد.

* * * * *

اگر 99 درصد مردم ما شعور رد شدن از روی خط عابر پياده را داشتند، امروز به جای دو نفر، ده‌ها نفر دچار ضرب و جرح ناشی از افتادگی در گودال ميدان توپخانه تهران می‌شدند. عكس‌های ساتيار امامی

   
 

دو شنبه   26 تیر 85

 

چگونه خود را برای برگزاری هر چه باشكوه‌تر روز مادر آماده كنيم؛ يا تبريك روز مادر در One Minute... ادامه

* * * * *

قديم‌ترها دوچرخه را به درخت با زنجير می‌بستند؛ موتور گازی را با زنجير به تير برق می‌بستند؛ گاری را به پل آهنی زنجير می‌كردند؛ ليوان استيل كنار بشكه آب يخ بازار را با زنجير به پايه زير بشكه می‌بستند؛ خيلی چيزها را با زنجير و نخ و طناب و تسمه به خيلی چيزهای ديگر می‌بستند اما در زمان‌های تقريباً دور، در محله‌های پر تردد جنوب شهر و بازار. شخصاً توقع ديدن چنين صحنه‌ای را در يك مغازه نيمه شيك نيمه شمال شهر تهران كه مشغول فروش اجناس نيمه لوكس خانگی بود، نداشتم.

   
 

شنبه   24 تیر 85

 

از سال‌ها پيش كه مردم با هم ازدواج كردند و شدند عروس و داماد، رسم شد كه فيلمبرداری بگيرند تا برای‌شان فيلمی بگيرد و آهنگی بگذارد كه بعدها ببينند و كيفور شوند. داماد می‌رود ماشين را گل می‌زند؛ در ماشين را باز می‌كند و می‌نشيند؛ می‌رود دنبال عروس در آرايشگاه... تا آخر اين ماجرا فيلمبردار همين‌طور بی‌خود و بی‌جهت دور اين دو نفر می‌چرخد و يك مشت آلودگی تصويری ايجاد می‌كند و كلی هم آهنگ دامبولی اعصاب‌خردكن می‌گذارد و  پول يامفت از داماد بدبخت می‌سلفد.

فردا كه به قول بعضی‌ها روز زن است و مادر و خواهر و عروس و عروسی، خيلی‌ها سرشان گرم برنامه‌های عشقی موسوم به عروسی گرفتن است. به عنوان كادوی ازدواج‌شان، طرح يك نيمچه فيلم‌نامه تقديم می‌كنم، باشد كه آنهايی كه خواستار ساختارشكنی در فيلم عروسی هستند استفاده بنمايند؛ به جای فيلم گرفتن باسمه‌ای از داماد در گل‌فروشی و عروس در آرايشگاه، می‌توان با اين دو نفر صحبت كرد كه چگونه با هم آشنا شدند يا چگونه به هم معرفی شدند. مثلاً از پدر و مادر طرفين ماجرا حرف كشيد كه اين بچه‌ها چگونه بزرگ شدند. از آرزوهای خودشان بگويند. اصلاً يك فيلم مستند از اين عروسی می‌توان درست كرد. فلاش بك داشته باشد. از ايام كودكی زن و شوهر تصاوير مستندی اگر هست تدوين شود. از حال و هوای دوستان نزديك عروس و داماد نقل شود. ريتم داستانی و حتی بزن بزن داشته باشد. داستان فيلم را تا يكی دو روز بعد از عروسی هم می‌شود پيگيری كرد. فيلمی ساخته شود كه بعدها بشود با كمال ميل و اشتها بارها و بارها آن را ديد. هزينه‌ زياد اين كار هم توجيه‌پذيرتر از وضعيت فعلی است.

* * * * *

ديگر هيچ جا بسته نخواهد ماند؛ ديگر همه جا به همه جا راه دارد؛ ديگر كسی در راه بسته نخواهد ماند؛ تهران نفس خواهد كشيد؛ تهران نجات يافت؛ ديگر هر كس از هر جا بخواهد به هر جا برود می‌تواند؛ سن اميد به زندگی از مرز 145سالگی گذشت؛ رسالت تهرانيان به انجام رسيد؛ شرق تهران ديگر مهجور نيست؛ غرب تهران ديگر غريب نيست؛ اين دو به وصل يكديگر رسيدند؛ امروز شرق تهران به غرب آن متصل می‌گردد و دل‌های بی‌قراران دچار لرزش بی‌امان خواهد گشت؛ زيرآب آرژانتين را زديم و به مرحوم آيت‌اله حكيم پيوستيم؛ افتتاح تونل 1800 متری را محترم می‌شماريم. مسير حركت جهانگردان و توريست‌ها از تونل زير دريايی مانش فرانسه و انگليس، به سمت تونل زير آرژانتينی و كف خيابانی رسالت، تغيير جهت داد.

   
 

چهار شنبه   21 تیر 85

 

ضربه زدن با سر به سينه ديگری (مانند بعضی جانداران)، حتی اگر شنيع‌ترين و زشت‌ترين الفاظ و اتهامات به كار برده شده باشد، هيچ توجيه عقلی و حيثيتی ندارد كه بعضی‌ها از زيدان و حركت احمقانه‌اش طرفداری می‌كنند. مسلمان كه به كسی شاخ نمی‌زند. آقايان هم الكی خودشان را سبك نكنند.

* * * * *

هميشه هم نبايد اين طور باشد كه شهری بشود پايتخت و همه چيزش طبق استاندارد معقول انسانی طراحی شده باشد. تهران ما، پايتختی است در خاورميانه. شهری كه متوليانش ادعا می‌كنند از همه جای دنيا بهتر و آرام‌تر است و خطری در آن كسی را تهديد نمی‌كند. البته همان طور كه بعضی قضايای رياضی مبتلا به مثال نقض می‌شوند، تهران ما هم می‌تواند دچار مثال نقض جزيی بشود. حالا اشكالی ندارد وسط خيابان كه سالی يك بار آدم زنده‌ای رد می‌شود، چند تا رشته سيم پراكنده از شكم تير چراغ برق بريزد بيرون و بزند همان يك نفر را خشك كند! گرچه درست نيست كسی از اين وسط رد شود. اما برويد توی نخ وجدان كاری اداره برق منطقه و پيمانكار و كارگر و مردم هميشه در صحنه و صد البته قدرت پرتاب...

   
 

سه شنبه   20 تیر 85

 

ديشب، ساعت يازده و نيم، شبكه سوم سيما برنامه شبه طنز توهين‌آميزی پخش كرد كه اميدوارم كسی مثل من آن را كامل نديده باشد، وگرنه طبق معمول هميشه! كلی احساس برخورندگی می‌كرد. اين شبكه، گروهی را فرستاده بود آلمان برای اجرای برنامه‌های فرهنگی و هنری، و يك مستند كه چه عرض كنم، تصاوير مقطع جسته گريخته به هم چسبانيده شده‌ای را به عنوان رهاورد سفر به خورد بيننده داد. در يك سالن ورزش حدود 200 نفر ايرانی دولتی و نيمه دولتی جمع شده بودند و چند تا در ميان، پرچم رسمی ايران را بالای سر می‌چرخاندند. ضرب تمبك مرشد گمنام با ميكروفون‌های بی‌سيم تركيب نامتجانسی درست كرده بود. مجری برنامه خيلی باسمه‌ای فرياد از سرزمين شيران و رستم و يلان سر می‌داد. قاسم افشار خواننده خيلی تصنعی آواز می‌خواند و ملت را تشويق به هوار زدن و دست تكان دادن می‌كرد. محمد اصفهانی، متأسفانه، با گرمكن ورزشی و شال پرچم ايران دور گردن ترانه قديمی سنتی را با رينگ مردم‌پسند تحويل حضار می‌داد. ترانه به شدت شاد مجيد اخشابی كه اينجا نبايد كسی با آن بشكنی بنوازد، حدود هفت ثانيه‌اش پخش شد (ببينيد چقدر با ظرفيتيم). آقايان دولتی با يقه‌های از بيخ بسته و ابروان گره خورده آنچنانی با چهره‌ای درهم به سن نگاه می‌كردند. تدوين همه اين‌ها در كمال بی‌سليقگی و از سر واكنی انجام شده بود. هنوز ما برای آنها جيزيم و آنها هم برای ما نامحرم. در برنامه بدردنخور ديشب ما مجاز بوديم از كشور آلمان و شهرهايش فقط نمای سطح رودخانه ماين فرانكفورت را ببينيم و در و ديوار تاريك سالن ورزشی نامعلوم را. از ايرانيان حاضر در خيابان‌های آنجا، صحبت آنهايی را ديديم و شنيديم كه همين جا در ميدان ونك گير گزارشگران خوش ذوق تلويزيون می‌افتند و همين‌ها را هم با خود به آنجا برده‌ بودند. در اين برنامه، طی يك مصاحبه بی‌جان، رييس سازمان گردشگری به عنوان متولی همين طرح فرهنگی و هنری، از مردم شريف و مؤمن و متدين ساكن در آلمان و ساير كشورهای جهان تشكر وي‍ژه كرد كه در حال حفظ ارزش‌های انقلاب و شهدا هستند. خلاصه اين كه ملغمه‌ای بود از يك تصويربرداری مبتدی و تدوين بچه‌گانه‌تر كه دقيقه به دقيقه به شعور بيننده توهين كرد (همان عبارت شيرين نقد برنامه‌های تلويزيون). يعنی ما را نشاندند پای تلويزيون و گفتند بشينين ببينين آلمان چه خبر بوده كه بعداً هی بهانه نگيرین كه به ما چيزی نشون ندادين، از دنيا بی‌خبريم، مگه ما آدم نيستيم كه از بقيه مردم دنيا خبر داشته باشيم و از اين نق زدن‌های متعارف...

   
 

دو شنبه   19 تیر 85

 

بچه قرتی‌ها جام را به خروس‌های دشت گل ندادند و اين خودش جای بسی خوشحالی دارد؛ زيدان مسلمان‌زاده هم كه آبروی همه بر و بچه مسلمونای حومه پاريس و مارسی و ليون را به شدت حفظ كرد. با تشكر از همه همكاران توليد، پخش، ماهواره، حراست، امپكس، نودال، جامه‌داران، خياطان، انجمن بدل‌كاران و اهالی خونگرم محل كه شبكه سوم را در برگزاری هر چه باشكوه جام جهانی در آلمان ياری كردند. يا حق.

   
 

يك شنبه   18 تیر 85

 

امروز قاعدتاً سالروز جنبش متين و شكيل دانشجويی (با همكاری بی‌شائبه دانشجو نماها) است كه هشت سال پيش حوالی خيابان اميرآباد تهران شكل گرفته و در حواشی چهارراه امير اكرم همان تهران به طرز جالبی كسی نفهميد چی شد!

   
 

شنبه   17 تیر 85

 

وسط زمين فوتبال، كل استاديوم تاريك، اسكوربورد يا صفحه نمايش بزرگ آن ته زمين روشن، يك خواننده با لباسی كه از شمس تبريز قرض گرفته آن وسط ايستاده، يك سيخ سه پايه با يك ميكروفون سيم‌دار جلويش، نور پرژكتور 1000 متمركز بر هيكل تمام قد خواننده، يك گروه اركستر آسمانی كه اصلاً روی زمين نشانی ندارد، حنجره روی آخرين درجه كلفتی و ضخامت و گرفتگی، كوروش و هخامنش و داريوش و رستم و لهراسب و گشتاسب و شهرداد روحانی همه رديف روی سكو؛ ده بيست تا فوتباليست خيلی خيلی معمولی می‌شوند پرچم‌دار عزت و شرف و همت و غيرت و جرثومه از خودگذشتگی و مردانگی و تكنيك و تاكتيك و كلی چيز ديگر... و هم اين می‌شود نتيجه باد كردن بيش از اندازه يك بادكنك نازك كه سه تايش را پسرك مهاجر در  ترمينال جنوب صد تومان حراج می‌كند. بيچاره عليرضا عصار با آن نوای سوپر باسش از صدا افتاد بس كه وسط زمين زور زد. بگير و ببند و بسرای و بخوان، تا دنيا بيشتر مضحكه‌مان كند.

* * * * *

شبكه تهران برای تابستان كلی فيلم بی‌سر و ته پخش خواهد كرد. نه اين كه فيلم‌ها بی‌سر و ته باشند، سر و ته‌شان را زده‌اند تا قابل پخش شوند برای ملت سانسور پسند. وقتی می‌شود آنجلينا جولی "آقا و خانم اسميت" را با چارقد به خانه مردم برد، چرا نوامی واتس "كينگ كونگ" را نشود با چادر گل‌دار از دست گوريل نجات داد؟!

   
 

جمعه   16 تیر 85

 

آنقدر فینالی که یک طرف فرانسه باشد و طرف دیگر ایتالیا بی‌ربط و بی‌حس است که اصلاً حرفی ندارد.

   
 

سه شنبه   13 تیر 85

 

فرصتی گذاشتم (اگر می‌خواست پيدا شود كه ديگر نمی‌گذاشتم) و فيلم مستند هجده دقيقه‌ای مجيد مجيدی را ديدم كه سال گذشته درباره كفش‌داران آستان قدس رضوی ساخت. "رضای رضوان"؛ كوتاه، مختصر و مفيد، ساده، اثرگذار، همان‌طور كه فيلم تقريباً كوتاه "خدا می‌آيد" اثرش را گذاشت. مجيدی چون سهم بيشتر فيلم‌سازی‌اش را به دلش می‌دهد، آثارش هم به دل می‌نشيند حتی اگر تكنيك بالای فيلم‌سازی را به كار نبرده باشد. "رضای رضوان" تدوينی است ساده و عميق از صحبت كفش‌داران و نظر مردم راجع به آنان و هم‌چنين حرف‌های تلفنی‌شان با علی‌ابن‌موسی‌الرضا(ع).

* * * * *

(مرثيه‌ای كه می‌سرايم، در مورد 95 درصد همشهريانم صدق می‌كند، پنج درصد بقيه بی‌جهت رگ غيرت خود را متورم نكنند.)

وقتی هنوز آنقدر شعور ترافيكی نداريم كه معنی چپ و راست خيابان را بفهميم؛ وقتی آنقدر شعور زندگی نداريم كه صدايمان را برای همسايه بلند نكنيم؛ وقتی آنقدر شعور نداريم كه پاچه‌های تنگ شلوارمان را به زور بالا نزنيم؛ وقتی آنقدر شعور نداريم كه فرق سواره و پياده را بفهميم؛ وقتی آنقدر شعور نداريم كه فرق سالم را با بيمار بفهميم؛ وقتی آنقدر شعور نداريم كه مصلحت جمعی را بر مصلحت شخصی ترجيح بدهيم؛ وقتی آنقدر شعور نداريم كه بدانيم كار دولت برای ملت است و كار ملت برای دولت و هيچ ربطی به نارضايتی طرفين از هم ندارد؛ وقتی اصلاً شعور زندگی اجتماعی در اين شهر خراب در حد زندگی بخور و نمير حيوانی است... چطور توقع داريم شهروندان فهيم و هميشه در صحنه، در كنار كلكسيون تنبان و خرت و پرت جيوردانوی بازار بزرگ ونك، زباله‌های آنچنانی خود را در محفظه مكانيزه شهرداری بياندازند؟!!

   
 

يك شنبه   11 تیر 85

 

نمی‌دانم اين مسلمانی زيدان بر كداميك‌مان مسجل شده ‌است؟! زردنامه‌های امروز تيتر زدند: "زيدان مسلمان؛ پيروز ميدان". سه سال پيش، بعد از زلزله بم، خبرنگاران از زيدانی كه برای تفريح در سواحل خليج هميشه فارس! (چه تركيب نامتجانس مسخره‌ای)، در كشور امارات مشغول خوش گذراندن تعطيلات باشگاهی‌اش بود، پرسيدند فهميده‌ای در ايران اسلامی هزاران نفر مردند از بس كه زلزله آمد؟! زيدان مسلمان هم گفت: "ايران كجای نقشه می‌باشد؟"  كلينزمن مسيحی، 16 سال پيش، در جام جهانی 90 ايتاليا، به فيفا پيشنهاد كرد مبالغ جريمه‌ كارت‌های زرد و قرمز بازی‌ها را به زلزله‌زدگان رودبار و منجيل بدهند و چند هفته بعد در آلمان، عوايد بازی خيرخواهانه‌ای را فرستاد به ميهن اسلامی‌مان.

* * * * *

مجدد بسيار بسيار ناراحتم كه برزيل محبوب (كه اصلاً خوب بازی نكرد و حقش بود ببازد)، مغلوب فرانسه خروسكی شد. ديگر از امروز جام جهانی برايم تمام شده و دوستان را به ديدن ادامه جام ملت‌های اروپا دعوت می‌كنم. البته رنگ‌هايمان را زديم در مايه‌های پرتقالی تا پرتغال، انتقام برزيل محبوب را از اين خروس‌های دشت گل بگيرد. بعدها هم آن ژرمن‌هايی كه ديروز وصف‌شان رفت، آی بخورند از پرتغال...

   
 

شنبه   10 تیر 85

 

كنار يكی از پايه‌های پل طويل حافظ؛ جلوی در دانشگاه امير كبير مرحوم؛ سيل مشتاقان رؤيت روی كنكوردادگان؛ تجمع پدران و مادران آرزو به دل؛ خواهری مشغول تحفيظ عفافش به ميزان لازم؛ همه منتظرند تا از پل صراط بگذرند آن شيفتگان علم‌اندوزی و تعليم و تعلم، كه اگر دير بجنبند روی دست بابا و مامان می‌مانند و مجبورند در محافل X و مجالس روضه باسمه‌ای، پی شوی بگردند و سينی چای بگردانند. چه ناراحت كننده است كه زيبايی جمعه را اين چنين به بيهودگی آينده‌ای نامعلوم گره زده‌اند.

* * * * *

بسيار بسيار ناراحتم از برد مفتضحانه تيم مزخرف آلمان با آن گلزن دلی دلی بروی لوسش. حيف آن هيكل‌های مردانه فوتباليستی آرژانتينی كه حرام اين‌ها شد. بگذريم؛ منتظرم امشب برزيل، فرانسه بی‌ربط را له كند و البته پرتغال هم بكوبد انگليس پدر[...] را، گرچه پدر[...] گی سياست بريتانيای كبير ربطی به "ديويد بكام" مزلف ندارد ولی همين‌طوری دلم می‌خواهد له شود بسان فرانسه. بعدها هم يك‌جوری آلمان بخورد به برزيل تا آنچنان لهيده شود كه هر چه ژرمن نژاد برتر كره زمين است، سر در لانه بز كوهی كند...

مؤخره: تمام اينها هم ربطی به بازيكنان طفلی ندارد؛ محض ابراز عقده‌های شخصی‌ام فرمودم.

   
 

پنج شنبه   8 تیر 85

 

لعنت خدا بر کسی که خلافت را از امیرالمؤمنین(ع) غصب کرد و نفرین خدا بر کسانی که حق خلافت را از خاندان فاطمه(س) گرفتند و ملعون ابدی باد آن خبیثی که تعرض کرد به خانه ولایت. افتخارم این است که هیچ اخوتی با فریب خوردگان ندارم، که عداوتم روز افزون است و مایه مباهات. خداوند لعنت کند اولین ظالم در حق محمد(ص) و آل محمد(ص) را و  تا آخرین ظالم...

   
 

چهار شنبه   7 تیر 85

 

ديده روشن شد به طرح چادر ملی؛ همانی كه خاری خواهد شد در چشم كفار ستمگر از خدا بی‌خبر؛ همانی كه چون گرزی گران بر سر و روی چشم‌چرانان هوسباز به زودی فرود خواهد آمد. اما، مسائلی چند از ديد طراحان و بانيان اين امر خداپسندانه به دور مانده‌است كه جسارتاً چند موردی را مطرح می‌كنم (دوستان، قلم و كاغذ آماده دارند كه؟!): اول آن كه اين طرح نيكو فقط مختص خواهران دانشجوست و ساير عناصر اناث جامعه را شامل نمی‌شود. مگر چشم‌چرانان هوسباز با دختركان مهدها كاری ندارند؟! آن نوگلانی كه چين به دامان می‌اندازند و لبی غنچه‌وش دارند! چرا نبايد دختران دبستانی‌مان پوشيده و مستور باشند از گزند گرگ‌های خيابان؟! مگر آن‌ها از مدرسه تعطيل نمی‌شوند؟! دختر دبيرستانی را كه ديگر نمی‌گويم كه پر واضح است با آن آمار بالای رفيق‌بازی و سركار گذاری. حالا از اين سه قشر بگذريم، تكليف مادران ما چه می‌شود؟! پس چادر ملی مادران كو؟! مادر دل ندارد؟! از اين مهم هم ساده‌انگارانه بگذريم، ديگر ناديده گرفتن مادربزرگ‌ها بسيار نابخشودنی است. مادربزرگ ما، كه زمانی برای خودش دلبری بوده، آيا نبايد امنيت داشته باشد در صف بازار ميوه و تره‌بار؟! مادربزرگ چادر نمی‌خواهد؟! همين‌طور برود به مشد محمد مرغ‌ فروش پول بدهد و قلوه بگيرد؟! چه گويم كه سينه پر درد است. موارد ديگر را بروز نمی‌دهم؛ نيست گوش شنوايی كه درش نجوا كنم. فقط جهت ثبت در تاريخ معاصر، چند پيشنهادی نيز مطرح می‌كنم، خواه بدوزند خواه ندوزند:

طرح سيسمونی ملی (برای نوزادان دختر در بدو تولد كه ستر عورتين از واجبات است)

طرح شلوارك ملي (برای دختركان زير 3 سال)

طرح چادر كشی كوچولوی ملی (برای نوگلان دبستانی)

طرح چادر متوسط القامت ملی (برای دختران سر به هوای دبيرستانی)

طرح چادر ملی (كه اساتيد زحمت اين يكی را كشيده‌اند)

طرح چادر مادران باردار ملی (برای همسرانی كه اقدام به مادری كرده‌اند)

طرح چادر مجلسی ملی (برای بانوان پا به سن گذاشته)

طرح چادر گلدار ملی (برای همان مادربزرگ‌های دلبركش سابق)

طرح كفن ملی (برای حفظ و صيانت از مقام شامخ زن در برزخ)

   
 

سه شنبه   6 تیر 85

 

اصلاً نمی‌فهمم چرا باید این ایتالیای بچه ننه قرتی، همین طور الکی و بی‌جهت برود یک هشتم؟! این دفعه دومش است که بعد از گل، عین پرنس جان کارتون رابین هود، انگشت شست‌اش را می‌مکد!

   
 

دو شنبه   5 تیر 85

 

مطالب بعدی‌ام در وبنامه گل‌آقا، زير نوشته استاد منوچهر احترامی؛ كه بعد از سال‌ها خواندن و آموختن از طنز استاد در هفته نامه 15 تومانی (الی 200 تومانی بلكه هم بيشتر) گل‌آقا، بسی مايه تفاخر و باد در غبغب انداختن است زير مطلبش نوشتن؛ يادش به‌خير، شب‌هايی كه با يك چراغ مطالعه كاسه قابلمه‌ای، به پهلو خوابيده روی تشك پنبه‌ای، دست راست زير سر، حتی دو تا منگنه هفته‌نامه را هم می‌بلعيدم...

   
 

يك شنبه   4 تیر 85

 

اين جور كه تيم ملی سرفراز، پايش را نيمه شبی بر خاك پاك بيشه شيران گذاشت، زندانيان گوانتانامو وارد دخمه‌های آنجا نشدند. يعنی ما چنان بی‌ظرفيت و بی‌رحميم در بخشش خطا (عمد و سهوش فرقی ندارد)، كه وقتی جمعی سهل‌انگار ملی! به وطن برمی‌گردند برايشان تونل انسانی با سرباز و پليس و باتوم و مخلفات تمهيد می‌كنيم! خودمان مشكل می‌تراشيم؛ مطرح می‌كنيم؛ فرياد می‌كشيم؛ ننه من غريبم بازی درمی‌آوريم؛ راهكار ارائه می‌دهيم؛ قانونش را وضع می‌كنيم؛ تبصره لازم را لحاظ می‌كنيم؛ سوراخ فرارش را تعبيه می‌كنيم؛ آی بگيريدش! را سر می‌دهيم؛ با افتخار اعلام حل مشكل می‌كنيم؛ ملت را نجات می‌دهيم؛ منت را دو دستی می‌گذاريم؛ دور افتخار هم می‌زنيم؛ عكس جمعی به يادگار می‌گيريم؛ كسی هم با تعجب نگاه‌مان كند، چهارچشمی می‌گوييم: چيه داداش! همدلی مسؤولين نديدی؟!

عكس‌های ساتيار امامی از خبرگزاری فارس و شرح همدلی مسؤولين از ايسنا.

   
 

شنبه   3 تیر 85

 

گفتيم آن قربانش بروم در آسمان‌ها مشغول سير است و تفرج، اين شاغلام دودی (سبيلش، نه خودش) حواس به ديشلمه نمی‌دهد؛ اما زهی خيال باطل! كه خوش‌انصاف زد همه چيز صفحه و صفحه‌بندی را درست كرد و غير مستقيم مشت محكمی حواله داد به ...

   
 

پنج شنبه   1 تیر 85

 

دو مطلب جدیدی که برای گل آقا نوشتم؛ البته درست و درمان صفحه بندی نکرده، گذاشته بعد از مطالب قبلی (چهل سال پیش...) در حالی که چیدمان خطوط را هم رعایت نکرده و صد البته با اندکی ویرایش، که مخصوص اذناب گل آقاست.

   
 

صفحه اول . نوشته . عکس

 

This site is designed by Mohammadreza Jamalifard  2004