یادش گرامی! ده سال پیش گروه کودک و نوجوان شبکه اول تلویزیون، از دستش در رفت و برنامه خوبی تهیه کرد به اسم “نیم رخ” و مجریانی داشت به اسم “امیرحسین مدرس” و “حسین رفیعی” معروف به “فه فه”، که با اجرای شان کلی اسباب گشادگی روح و روان را فراهم می کردند. در چنین روزی در همان ده سال پیش، ویژه برنامه ای دست و پا کردند در گرامیداشت تاریخ ۷/۷/۷۷ که گمان کنم یکشنبه هم بود؛ و چقدر خوش گذشت دیدن آن برنامه چند ساعته؛ و امروز ده سال گذشته است، بی آن که بر ما خوش گذشته باشد. حالا ده سال دیگر که بماند… مگر این که ۸/۸/۸۸ کسی کاری از دستش در برود.

در خبرها آمده که هکرهای اینکاره توانسته اند وارد کامپیوتر سیستم شتابدهنده آزمایشگاه شهر سرن موجود بین فرانسه و سوئیس شوند و پیغام بگذارند که “شماها دانش آموزی بیش نیستید نه دانشمند!” یعنی فعلاً امنیت شبکه شان کشک! و جالب باز هم سرگشتگی و شیدایی رسانه ملی و چسباندن نوابغ وطنی به شتاب دهندگان پروتون. از قرار معلوم، دانشمندان مربوطه قبل از زدن استارت ماجرا، ایران عزیز را به حضور طلبیده اند، سپس انگشت فشرده اند بر دکمه های مربوطه تا خدای ناکرده بدون حضور ایران، پروتونی ناغافل از جای خود نجهیده باشد. نتیجه همکاری با دانشمندان ایرانی احتمالاً بی ربط به این هک شدن هم نبوده می باشد!
این آقای دکتر که از میهمانان ایرانی آزمایشگاه و دعوت شده ی شبکه خبر بود، کلی ذوق زده شده بوده که یکی از دانشمندان مستقر در آزمایشگاه سرن، با پادشاهان ساسانی آشنایی کامل داشته و این آشنایی را هم صاف گذاشت به حساب پیشرفت های علمی / پزشکی / اقتصادی / هنری / هسته ای ایران. بنده خدا یادش نبود که پادشاهان ساسانی چند سالی قبل از سال ۱۳۵۷ در ایران می زیسته اند.

طراحان نابغه و متعهد سازمان فخیمه در شبکه مهجور و پرت آموزش، تمام عرق میهن پرستی و استکبار ستیزی خود را در ساعات پس از افطار که هوش از سر روزه داران می پراند، به یکباره از دست داده و طی یک اقدام متحیرالعقولانه ای! مهم ترین کانون های! جذب جهانگردی را در ایالت! متحده یا همان ینگه دنیای خونخوار جنایتکار، با پس زمینه میهن اسلامی مان به وسیله تلفن از ملت شهیدپرور جویا می شوند. اصل دیدن تصویر، مفرح ذات است.
قرار است دیگر کسی از معتاد بودن و لیچاربافی خود خجالت نکشد و پنهان نکند؛ قرار است دیگر بدکاره خیابان گردی احساس ناامنی و مطرود بودن نکند؛ چون قرار است باز هم “رضا عطاران” از بلندگوی جوان مدار لودگی به خرج دهد و استاد “سیروس مقدم” هر چرندی را در نهایت بی کفایتی و ولخرجی از کیسه رسانه ملی، برای جماعتی ساده پسند و آشغال خور (یا آشغال بین) بلغور کند؛ فقط یکی دو تا ماه مبارک رمضان وقت می خواهد.

اخیراً سر و صدای زیادی درباره بازی “گلشیفته فراهانی” در فیلم “مجموع دروغ ها” یا “مجموعه دروغ ها” یا هر اسمی که زبان بازها ترجیح می دهند شده است و البته بعد از مهر ماه که در آمریکا اکران عمومی خواهد شد و منتقدین هم قلمفرسایی خواهند کرد این سر و صداها بیشتر هم می شود. جستجویی کردم و پیگیر آنونس فیلم شدم و محض فروکش کردن آتش شوق دیدار، نسخه اول آن را دیدم و از آنجایی که علاقمند جویدن تیتراژ اول و آخر هر فیلمی هستم، دو نکته جالب در تیتراژ این آنونس دیدم؛ اول این که نام “گلشیفته” نفر دوم بعد از “دی کاپریو” و “کرو” آمده است که احتمالاً نشان از نقش پررنگش در فیلم دارد؛ دوم این که کمپانی گردن کلفت “برادران وارنر” از وجود ایرانیان عزیز حواس پرت هم بی بهره نیست که در این نسخه از آنونس، “فراهانی” را “فهارانی” تایپ کرده اند و کسی هم نظارتی نکرده؛ گرچه در شناسنامه فیلم درست نوشته شده. به هر حال حیف است که کیفیت کار ایرانی جماعت در “هالیوود” بزرگ به رخ کشیده نشود؛ حتی اگر اجانب برای مان تایپ کرده باشند.
این روزها در دهه ۹۰ شمسی سیر می کنیم و در سال های دو هزار و خرده ای میلادی. سال هاست که دشمن بعثی به تاریخ پیوسته و میگ های لعنتی، فضای تهران را مثل آکروبات هوایی قیقاج نمی روند. مدت هاست که آن صدای ماندگار مو بر تن سیخ کن “توجه! توجه! علامتی که هم اکنون می شنوید…” را از رادیوی ترانزیستوری پدربزرگ نمی شنویم. اما… روزها و شب های زیادی است که برق مان می رود. نمی رود؛ می برندش. در گرمای روز می مانیم و در تاریکی شب می خزیم. بقالی ها سرخوش و سرمست، بساط فروش شمع های ده سانتی تقلبی را راه انداخته اند. بدو بدو کارها را سرهم بندی می کنیم که مبادا وقت بردن برق برسد و کاری مانده باشد. امروز ردیف ماشین های لکزوز و پرادو و هیوندا و مرسدس و میتسوبیشی و سوزوکی و حتی لگن های وطنی را کنار مدرسه ای فلک زده دیدم که ملت با آن قیافه های مکش مرگ من شان در صف طول و دراز تحویل فرم یارانه اقتصاد خانواده یا اقتصاد یارانه خانواده یا یارانه خانواده اقتصاد ایستاده بودند تا بعد از چهار ساعت نوبت شان برسد که تازه به دولت بگویند ما مستحق دریافت پول نفتیم؛ لطفاً به ما هم بدهید. باز هم صف؛ باز هم سهمیه؛ باز هم نوبت؛ باز هم بی برقی، بی گازی، بی آبی؛ باز هم نق!
وقتی نماد تمدن و در جریان بودن در دنیای امروز می شود برگزاری المپیک و دعوت جهانیان به کشور کمونیستی که حتی حضور خدا را انکار می کند؛ پس قطع برق در کشوری که ادعای ام القرایی جهان اسلام را می کند و در شهری که عنوان پایتختی کشوری سرشار از مشکلات ریز و درشت را یدک می کشد، جز نماد عقب ماندگی و ناتوانی چه معنایی در ذهن متبادر می کند؟!
چند وقتی هست که همه اش فکر نوشتن در سر می پرورانم اما نمی نویسم. انگیزه خیلی قوی ایی نداشتم تا دیروز که آنچنان دارای انگیزه شدم که بعد از دو ماه نشستم پشت کی بورد به قصد لاگیدن!
رفته بودم جایی که مجبور شدم یک ساعتی منتظر بمانم. چرخی در اطراف محل انتظار زدم و جلوی دکه سیگار فروشی (مطبوعاتی قدیم) ایستادم به نیت تفرج در تیترهای دو زاری رسانه های مکتوب. بین روزنامه های موسوم به اصلاح طلب، گشتی زدم و ده بیست سی چهلی کردم تا بدانم کدام را بردارم و پول و وقتم را تلفش کنم. قرعه بی خود و بی جهت به نام مطبوعه وزینه “کارگزاران” افتاد. ۳۰۰ تومانی رهانیدم و برای تورق نشستم در خودروی سفید یخچالی زیر سایه درخت و تابلوی توقف ممنوع جز برای خودروهای مخابرات.
مشغول خواندن شدم تا رسیدم به صفحه تلویزیون. دو عکس بزرگ از “بهرام شفیع” و “جهانگیر کوثری” چاپ شده بود و مطالب صفحه هم راجع به نقد برنامه های ورزشی تلویزیون بود؛ “ورزش و مردم” و “ورزش از نگاه دو”. از همان اول که عکس “شفیع” حسابی به چشمم آشنا آمد. شروع کردم به خواندن متن. اواخر متن که رسیدم دیدم چند کلمه و واژه و عبارت به طرز غریبی (شاید هم قریبی) آشنا تر هستند. گفتم چقدر این متن شبیه بلغوریات من است. چه می شود کرد که عصر رسانه هست و سرعت و نزدیکی افکار و اذهان.
انتظار در آن محل کذایی تمام شد و رهسپار منزل شدم. عصرگاهان، از سر کنجکاوی، متصل به دنیای مجازی شدم و سری به همان بلغوریاتم زدم. بین مطالب مربوط به تلویزیون (جعبه جادو) جستجویی کردم و در نهایت تعجب (و نه حیرت) دیدم که نویسنده محترم و حرفه ای روزنامه “کارگزاران”، جناب آقای “مرتضی نائمه” بی کم و کاست و کاملاً وفادار به مطلب بنده، عین نوشته را همراه تصویری که از “شفیع” و از خود تلویزیون گرفته ام، در صفحه مربوطه چاپ کرده است. و کاملاً بدیهی و طبیعی است که ایشان نویسنده آن مطالب انگاشته شود.
از دوستان شنیده بودم که مطالب سایت ها و وبلاگ های شخصی به دفعات توسط دیگران سرقت می شود اما تا به حال وجدان نکرده بودم تا همین دیروز. گرچه چند وقتی هست که بعد از جنجال تبلیغاتی “حسین رضازاده”، آن عکس پشت کامیونی اش که تبلیغ آب معدنی “واتا” را کرده و دو سال پیش در میدان هروی تهران گرفتم، در خیلی از سایت ها و وبلاگ ها کپی شده و البته یک سری ذکر منبع کرده اند و بقیه هم کاملاً سرقت کردند که مجبور شدم آدرس را پایین عکس تایپ کنم.
به هر حال در این مطلب که آقای “نائمه” عزیز و سردبیر و مسوؤل مربوطه کاملاً حرفه ای هستند هیچ شک و شبهه ای وارد نمی باشد چون طفلی ها حتی یک واو مطلب بنده را هم دست نزده اند فقط آن آرم “شبکه یک” گوشه عکس را با نرم افزار برداشته اند تا معلوم نشود از تلویزیون گرفته شده و جالب این که یادشان رفته کادر کج عکس را حداقل با همان نرم افزار صاف کنند. و البته معلوم است که لحن این مطلب به بقیه نوشته نمی خورد.
روزنامه نگاری امروز ما یعنی گرفتن چند خط ADSL و نشستن پشت کامپیوتر و اینترنت و جستجو کردن در Google و برداشتن عکس و مطلب خلق الله، البته بدون دادن خبر و گرفتن اجازه (همان انگشت بالا بردن) و سایر موارد مرسوم و رایج در عالم روزنامه نگاری در خارج از میهن عزیز و اسلامی مان!
مطلب خودم که مورد سرقت واقع شده / مطلب روزنامه که سرقت را انجام داده با تیتر “وفادارترین برنامه…” شماره ۵۶۵، ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
